با ریل قطار سابقه ای دیرینه دارم. سال هشتاد و نه بود که از کنار ریل قطار تهران مشهد، سفر شروع کردیم. هر سال قسمتی از مسیر را می‌رفتیم. با ریل قطار و لوکوموتیو و بوق کشیدنشان عجین شده بودیم. حس بیگانگی با او پیدا کرده بودیم. در طول سفر صدها قطار از کنارمان عبور کرد. آن قدر دیده بودیم اش که آشنا میزد. مثل بچه محل ها. آن قدر در طول روز فردی را در محله می‌بینی که آشنا می‌زند و سپس آشنایت میشود. 

قطار، ارادت خود را به من نشان داده بود. در سفرها و رکاب زدن های بعدی مان اما مسیر مان کمتر با قطار پیوند خورد. 

 باری این آشنای قدیمی بود تا آنکه به واسطه قطار به سرزمین محبوب رسیدم. برای همه رسم و رسومات رفتن ها، قطار وسیله حمل و نقل مان بود. دو خط موازی ریل که هیچ‌گاه بهم نمی‌رسند اما صدها نقطه را بهم متصل می‌کنند، ما را هم بهم متصل کرد.

حال به قطار حس دوست و نا دوست دارم. وقتی محبوب را بهم می‌رساند و یا مرا به او، ارادتم به او افزون میشود و اما وای به زمانی که محبوب را از من دور می‌سازد!! شعری از رسول یونان که در روستایی بزرگ شد که قطارها از کنارهای آن عبور می‌کردند و او را شاعر کردند.

 

 

 

من فکر می کنم که فقط عشق می تواند

پایانِ رنج ها باشد

به همین خاطر

همیشه آوازهایِ عاشقانه می خوانم

من همان سربازم 

که در وسط جنگ 

محبوبش را فراموش نکرده است!

 

 

@parrchenan