تحلیلی بر تاتر کابوس های آنکه نمی‌میرد

نمایش خوبی بود که از دیدن آن رضایت کامل داشتم. فرم و محتوایی غنی داشت.

اتفاقات جنبش مهسا را گِره زد تا صد و پنجاه سال اخیر و استبداد صغیر و کودتا بیست و هشتم مرداد. نویسنده خیاط ادبی خوبی بود که این اتفاقات به ظاهر متفاوت را را به لایه های مشترک رسانده بود‌ و توانسته بود به خوبی بهم ببافد

شاید این پرسش در پندار بیننده شکل گیرد که چرا حاکمیت به این نمایش اجازه اکران داده است؟

پاسخ را می‌توان این‌گونه داد که در ااین نمایش یک دو قطبی را مشاهده می‌کنیم. اعتراضی از جنس جهانگیر خان صور اسرافیل و دکتر فاطمی و مماشات و محافظه کاری و کنشی از جنس دهخدا و اینگونه از پس تاریخ از ببیننده میپرسد کدام کنش را می‌پسندد؟ در ادامه نمایش جلو میرود که به فلسفه پیامد گرایی یا فضیلت دور اندیشی تو را می‌رساند و این دو وزن کنش دهخدا یا دخو رو سنگین میکند.

در واقع این یک نمایش ضد خشونت است

بعد از مشاهده نمایش از خودم پرسیدم چرا واقعا در پندارم پاسداشت زحمت چهل ساله او را نداشته ام. آیا فرهنگ لغت او هم اعتبار شاهنامه فردوسی میتواند باشد؟

و به آرمان های دهخدا می اندیشم اینکه سوییس را رها می‌کند و به ایران برمیگردد حتی در کودتا بیست و هشتم مرداد نیز از این سرزمین دل بر نمیکَند.

تاتر در پندار من ببیننده پرسشهایی از جنس زبان و لهجه و نقش چسب همه‌ی اقوام و لهجه ها و ادیان را ادب فارسی است می‌کارد که احتمالاً مدتها با آن همراه خواهم بود.

ای مرغ سحر! چو این شب تار

بگذاشت ز سر سیاهکاری،

وز نفحه ی روح بخش اسحار

رفت از سر خفتگان خماری،

بگشود گره ز زلف زرتار

محبوبه ی نیلگون عماری،

یزدان به کمال شد پدیدار

و اهریمن زشتخو حصاری ،

یاد آر ز شمع مرده یاد آر

پیشنهاد مشاهده این نمایش را بر خوانندگان جانم دارم

https://t.me/parrchenan