به مرور در حال افزایش حساسیت به حضور مهاجران بخصوص افغان‌ها هستیم که هفته گذشته تبلور آن در استان یزد بود.

صبح اول وقت رفتم دستشویی مسجدی در بازار.

دربان یا نظافتچی آنجا تازه پشت صندلی ریاست و میز خود تکیه زده بود و داشت با الفاظ بسیار رکیکی غُر میزد.

پس از اتمام کار و رفتن سمت روشویی و شستن دستها، رو به من کرد و گفت: فقط این افغان های فلان فلان شده هستند که صبح اول وقت می آیند اینجا وگرنه ایرانی جماعت ظهر ساعت یازده به بعد می آید از بس که آقا هستیم ! این فلان فلان شده ها کارگر های مغازه دار ها هستند و کلی هم درآمد دارند آن وقت ایرانی باید جاش اینجا باشه؟( منظورش جایگاه خودش بود)

در حالیکه پله های خروج از دستشویی را رو به بالا طی میکردم در دلم خنده کنان گفتم اون فحش های چاو دار که پیرامون مشتریان اول وقت افغان می‌دادی که دانه دانه اش اکنون مصداق کنونی اش من هستم!!

نتیجه گیری:

*والاع مملکت و نژاد پرستی را به مرحله ای رسانده ایم که باید اول وقت هر چی داری نداری را در خانه بگذاری و سپس بیرون روی.

** از معدود پشت میز نشینانی بود که از جایگاه خود ناراضی بود و این جایگاه را از لحاظ نژادی مناسب این نژاد و خود ارزیابی نمی‌کرد.

*** یاد پنداره ای از بابا افتادم. زمان‌های بچگی ما به گمانم در جامعه بیشتر دعوا میشد و بطبع دشنام ناشی از آن بیشتر جاری بود برعکس اکنون که آن الفاظ پویا تر شده‌اند و گویندگان آن جوان تر و دیگر نیاز به ستیز نیست و حتی نشان از دوستی و رفاقت استوار است گویی!!

در ماشین بابا کودکی ده یازده ساله بودم که یادم نمیاد چرا اما ماشین کناری شروع به دشنام دادن به بابا که راننده ماشینمان بود، کرد. دیدم از بابا حرکتی بر نمی‌خیزد.

به بابا گفتم: فحش داد.

بابا: با درخت ها بود!!

خلاصه آنکه اگر بدنبال آسایش روان هستید گردن گیر دشنام ها نشوید و آنها را مصداق هر چیزی جز خود بدانید شاید که در خاطره ای بعد ها بصورت طنز بایگانی شود

https://t.me/parrchenan