دوچرخه
بار سنگینی از بازار خریده بودم و یک ماشین کرایه کرده تا به دکان برسم.
راننده،کهنسال میزد و تا مقصد چند خاطره از جوانی هایش گفت، وقتی سنش را پرسیدم پاسخ داد هشتاد.
و هشتاد سال اصلأ به او نمیخورد. از زمانی که شاطر نانوایی بود و راننده یکی از وزارتخانه ها تا اکنونش گفت و وقتی نزدیک دکان رسیدیم، چنبر ( دوچرخه ام) را که به نرده های جلو دکان بسته بود نشانش دادم و گفتم این هم دوچرخه من.
او که داستان جزئی از زندگی مرا و آدرس خانه ام را که با او هم محل از کار درآمده بودیم میدانست پرسید هر روز می آیی و پاسخش دادم آری
لبخند ریزی بر چهره اش نشست. نمیدانم چرا اما، پندار قصه ساز من بر این گمان است که او همه جوانی اش را با دوچرخه سر کرده است از این رو آن لبخند بر رُخش نشست.
###
بانک رفته بودم و کسی در بانک نبود، از ساعت زودی بانکها نهایت استفاده را کرده بودم.
کارمند باجه تقاضا کرد بنشینم، اما به او توضیح دادم نمیتوانم چرا که دوچرخه ام را بیرون بانک بسته ام و میترسم هنگامی که در زاویه نگاهم نباشد بربایندش. و خاطره دزدیدن اکبر( دوچرخه آبی تی آف است ۱۰۰)که دزدیده شد را مختصر روایت کردم.
پیشنهاد داد دوچرخه را به داخل بانک بیاورم و من از آن استقبال کردم.
مراجعه کننده کم، خلوتی ،خنک های ابتدا صبح و البته شخصیت خودش، همه باعث این شده بودند خُلق بالا داشته باشد و دوچرخه و صاحبش را از نگرانی در بیاورد.
تا به اینجای زندگی خاطر ندارم کسی به دوچرخه و دل نگرانی صاحبش اینگونه احترام کرده باشد.
از حسن رفتارش نهایت تشکر و قدردانی زبانی را کردم
https://t.me/parrchenan