وانت
قسمت دوم:
با راننده وانتی گرم گرفته بودم و به مقصد رسیدیم، در راه متوجه شده بودیم منازلمان تقریبا نزدیک به هم است و گفت بیا با هم برگردیم.
پاسخ دادم باید یک سر مادرم را ببینم و قبول کرد و فرصت دیدار را داد. در برگشت از روزگار تا سالخوردگی اش گفت. دو بار تا مرز مرگ رفته بود و اکنون اما سرپا و قوی است. شبها نماز شبش را به نماز صبح مسجد گره میزند و در ایام محرم آبدارخانه را تا انتهای مجلس میچرخاند و ورزش و پیاده روی صبحگاهی را اما هرگز فراموش نمیکندو اکنون پنج شش ساعت با وانت اش کار میکند. بیش از سی و پنج سال از بازنشستگی اش میگذشت و من مشتاقانه سخنانس را میشنیدم. گفت گیر پیرمرد پرگویی افتاده ای اما گفتم من از شنیدن داستان زندگی آدم ها لذت میبرم.
شوخ بود و سرحال در میدان سپاه به مرد چهار شانه ای که دست به کمر بود سلام شنگولانه ای داد، گویی پسری شش ساله باشد.
رو کرد به من که از این رفتار خوشدل شده بودم گفت: هنوزم از پس این همه عمر از پس این همه اتفاقی که در زندگی برایش افتاده است خود را در درون خود، کودکی میپندارد.
وقتی دید هم سبیل هستیم عکس پرسنلی زمانی که کارمند بود و هنوز بازنشسته نشده بود را نشانم داد و گفت خوشحال است از این که امروز با من همسفر شده است.
نتیجه:
گفتگو آدم ها را با هم مهربان میکند. یا شاید امکان مهربان شدن را مهیا
https://t.me/parrchenan