نوای نی
وانت گرفتم، بار زدیم و با هم سوار شدیم. خسته بودم و کمی سرم سنگین، در نتیجه مستعد خوابیدن در هر حالتی.
راننده به حرف آمد که سی و شش ساعت است نخوابیده و شیفت بوده و مجبور است امروز نیز تا یازده شب کار کند.
شصتم خبر دار شد که اگر بخوابم ممکن است در عین حرکت خوابمان دو نفره شود و احتمال تصادف بالا برود. پس بهترین حالت آن است که به حرف افتیم. و او در سراشیبی سخن با دنده چهار به سخن در آمد و در شتاب از سختی روزگارش گفت.
وسط های راه یک نی در داشتبُرد ماشین دیدم و داستانش را پرسیدم
سخن شِمُرده کرد و دنده سنگین ادامه داد:
«نی تنها سازی است که کوک ندارد و فقط خود حال آدمی است که باید کوک باشد تا ساز، نوایش در آید. این ساز در همه جا، جشن و عزا، سر کار و خانه با من است. یک روز که بچه هام( زن و بچه را در فرهنگ ایرانی با واژه بچه ها، نام میبرد مرد ایرانی) رفته بودند شهرستان و کارم سخت گره افتاده بود، در خانه شروع کردم نی زدن، طبقه دوم مستاجر بودیم و طبقه اول صاحبخانه ساکن. بعد از مدتی صاحبخانه به فریاد آمد: نزن، نزن، جون مادرت نزن و در حالیکه همچون سیل بهار اشک میریخت به طبقه ما آمد و با لهجه آذری گفت: مشکلت چیه تا من بتوانم حلش کنم...».
قسمتی از نوای نی اش را که در موبایل رکورد کرده بود برایم گذاشت، سنگین بود.
اگر غول چراغ جادو در برابرم حاضر میشد و میگفت تنها یک درخواستت را بگو تا برآورده کنم پاسخش میدادم دوست دارم غمگین ترین نوای عالم را برای عالمیان بنوازم. همین.
https://t.me/parrchenan