در شلوغی عجیب آخر وقت بازار، وانتی خود را به عمق بازار رساند و با هم آن را بار زدیم.

ماشین خوب و قوی و جادار و جانداری بود که راحتی خوبی برای دو سرنشین آن فراهم می‌کرد

مسیری طولانی و پر ترافیک در پیش داشتیم و برای شنیدن داستانهای او آماده میشدم.

ابتدا هر دو دو بطری نیم لیتری را بر گلوی خشک خالی خود خالی کردیم و سپس سخن آغازید.

از ورشکستگی اش گفت از نزول گرفتن از اینکه ساعتها و ساعتها هر روز تلاش میکند اما هنوز پول نزول میدهد. از خسته شدنش از زندگی...

در داستانهای او دنبال آن روزنی می‌گشتم که روشنایی زندگی اش هنوز از آن است:

به قصه دخترش رسید

اینکه زود ازدواج کرد و البته خانواده آنها چون خانواده خودشان بسیار مومن بودند.

اما خیلی زود فهمیدند که پسر بد دل است. دخترش را از رفتن به دانشگاه منع کرد و او را وادار به چادر بر سر کشیدن کرد. و در نهایت دخترش تصمیم گرفت از آن مرد جدا شود اما مرد به هیچ عنوان رضایت نمی‌داد.

راننده وانت که مردی قوی هیکل بود توضیح داد برای بار آخر با خانواده آنها جلسه گذاشتیم اما زیر بار نمی رفتند.

و او حرف آخر را در آن جلسه زد:

بعد از کلی قسم گفته بود که فردا هر چه دارد به نام همسرش خواهد کرد و زان پس، پسر را خواهد کشت، هر حال بیابد( سرش را بر سینه اش خواهد گذاشت)

به گونه ای گفته بود که کلامش اثر گذاشته و در نهایت طلاق دختر هجده ساله اش را گرفته بود.

رو میکند به من و می‌گوید: «آن شب با خودم قسم خوردم سر پسر و پدرش را ببرم اگر اجازه طلاق ندهند!

مطمین بودم که این کار را خواهم کرد»!!

شاید خانواده پسر جان و قوت کلامش و بوی جسارتی که پشت آن سخن بود را شنیده بودند و به جان خودشان بیم ناک گشته و در نهایت رضایت داده اند.

من آن نوری که از روزن زندگی او، می‌آمدم را دگر یافته بودم. آن نور فرزندانش بخصوص دخترش بود. از اینکه توانسته بود جلوی سیه بختی دخترش را بگیرد راضی بود راضی راضی.

نتیجه‌گیری:

برای ازدواج ملاک های بنیادین که هر انسان باید آن را داشته باشد اصل قرار دهید و آن روان و خوی سالم و عرفی داشتن است.

من علی رغم رفتار و کنش کلام غیر انسانی آن مرد، اما آن را پسندیدم. در قانون ناعادلانه نیاز است گاهی قانون خود را دیکته کنی.

دوست دارم اگر قرار بود پدری باشم، پدری می‌بودم مسیولیت پذیر از این جنس.

https://t.me/parrchenan