در حوزه کارم، معمولاً برای حالات غیر جسمانی آدم ها، کلمه روان بکار میبرم و از بکار بردن کلمه هابی چون روح یا روحی اجتناب میکنم.

 اما معتقدم هر چیزی یک روح دارد. اما برای تعریف آن واژه نمی یابم. منظورم از روح نیز امری غیر مادی نیست. شاید نزدیک ترین تعریف به معنای جمله « هر چیزی روح دارد» تشابه فامیلی ویتگنشتاین باشد. یا مثل روح برجام که چندین بار در ادبیات سیاسی آن را شنیدیم.

 با این مقدمه سراغ نتیجه گیری ماجرا میروم:

هر خانه ای روحی دارد و بدون آن، خانه، کالبدی و ساختاری مرده است. از نظر من روح یک خانه در حضور یک زن تجلی می یابد و بدون آن، کالبدی بیش نیست.

خانه ای که در آن محبوبی، همسری، مادری، خواهری، نباشد، کالبدی بی جان است و از معنا تهی است، فرقی ندارد یک اتاقک سه در چهار باشد، یا خانه ای چند صد متری.

هوای روح یک خانه را داشته باشیم.

 

 

 شیفتم تمام شده و عصر جمعه ای لعنتی بود. ماموریت اورژانسی خورد و به آدرس رفتم. دعوایی زناشویی بود که سه دخترک این خانه بسیار گریه می‌کردند. شاید اگر جمعه نبود، تنهایی نبود، گریه دخترکان نبود این چنین بهم نمیریختم. باری

 علاقه ای به یادآوری یک ساعت و اندی که در آن خانه بودم ندارم. فقط یادم است که همچون یک معدنچی دانه های عرق چهره و بدنم به هم متصل میشدن و شُره می‌کردند.

 زن آن خانه که از مرد نابلد زندگی اش به ستوه آمده بود، در پایان و هنگام خروجم گفت با شما حرف دارم. میخواهم درد دلم را بگم. 

 ده دقیقه ای مسلسل وار گفت. مرد زندگی اش، همسر داری بلد نبود. به این باور نرسیده بود روح یک خانه یعنی زن.

 

@parrchenan