جامعه‌شناسی خودکامگی

 نوشته علی رضا قلی

 

 هر متن تحلیلی که با استناد و تحلیل ابیات و ادبیات گذشتگان باشد دوست دارم و آن را دنبال میکنم. نوشته ها و تحلیل های اینگونه گویی با زبانی امروزی، ترجمان آن چیزی میشوند که در گذشته سروده شده است و پس از معجزتی چند صد ساله هنوز زنده مانده اند و این یعنی هنوز مخاطبانی دارد و زنده هستند.

این کتاب به ضحاک و ابیات مرتبط با آن در شاهنامه فردوسی می‌پردازد و برای من سخت آموزنده بود.

 رضا قلی با تحلیل خود نگاهی سراسر نقادانه را به فرهنگ ایرانی وارد دانسته است. همان نگاهی که فردوسی می‌توانست امروز به این فرهنگ داشته باشد.

 این نگاه نقادانه، حتی گاهی گریبان مخاطب را نیز میگیرد. از این کتاب دو نکته را برداشت کردم و تلاش دارم در جوف پنداره ام بماند، البته که جای نکات بسیار دیگری دارد.

یک، فردوسی ایران را جادوستان، نام می‌نهد. رضا قلی در تحلیل این نان ،اینگونه بیان میکند که: سرزمینی که عواطف دست بالاتر نسبت به تعقل‌ورزی دارد. 

یعنی از هزار سال پیش نکته ای که فردوسی دیده است در بطن زندگی ما حضور دارد.

بگذارید مثالی بزنم:

آیا شده است که یک خرابکاری یا یک بی نظمی یا یک چالش نا خواسته در زندگی پیش بیایید و دیگرانی آن را به مصلحت، قسمت، حکمت!! صلاحدید و... تعبیر کنند و کم کم خود نیز بدان باورمند شویم؟؟

یا اتفاقی را به چشم زخم و چشم خوردن نسبت دهیم؟

 این فضا آیا پر از عواطف و احساسات و جادوستانی و خالی از تعقل ورزی نیست؟

 ما هنوز چشم داشت نیروهای اهورایی و غیر مادی هستیم؟ و حتی بدان پوشش های پزشکی و علمی پوشانده ایم. نمونه اخیر آن این بود که برای درمان و پیشگیری از کرونا، علمای حکیم طب اسلامی!! انِ الاغ و بنفشه تجویز کردند و مردم را از واکسن های مخوف و بحران زا و نابود کنند هوش معنوی!! برحذر داشتند.

دوم، از زاویه ای دیگر به روایتی که در کتاب رضاقلی اشاره کرده است می‌پردازم.

حکایت:

«احمدبن عبدالله خجستانی را پرسیدند که تو مردی خربنده (خرکچی) بودی امیری خراسان چون افتادی؟ گفت به بادغیس در خجستان روزی دیوان حنظله بادغیسی همی خواندم به این دو بیت رسیدم:

مهتری گر بکام شیر در است

 شو خطر کن زکام شیر بجوی

یا بزرگی و عزت و نعمت و جاه

یا چو مردانت مرگ رویاروی

داعیه‌ای در باطن من پدید آمد که به هیچ وجه در آن حالت که اندر بودم راضی نتوانستم بود خران را فروختم و اسب خریدم و از وطن خویش رحلت کردم و به خدمت علی بن لیث شدم علی بن لیث مرا به خراسان به شحنگی اقطاعات فرمود و من از آن لشکر سواری صد به راه کرده بودم و سواری بیست از خود داشتم چون به کروخ رسیدم فرمان عرضه کردم آنچه به من رسید تفرقه لشکر کرده‌ام و به لشکر دادم، سوار من ۳۰۰ شد چون به خواف رسیدم و فرمان عرضه کردم خواجه گان خواف تمکین نکردند و گفتند ما را شحنه ای باید با ده تن. رای من بر آن جمله قرار گرفت که دست از طاعت صفاریان بازداشتم و خواف را غارت کردم به بیهق درآمدم ۲۰۰۰ سوار بر من جمع شدند بیامدم و نیشابور را گرفتم و کار من بالا گرفت و ترقی همی‌ کرد تا جمله خراسان خویشتن را مستخلص گردانیده و احمدبن عبدالله به درجه ای رسیدیم که به نیشابور یک شب سیصد هزار دینار و پانصد سر اسب و هزارتا جامه بخشید و امروز از ملوک قاهره یکی اوست»

 رضا قلی از بستر و زاویه ای دیگر این موضوع را دیده است. اما من از منظری دیگر بدان می‌پردازم.

 این که دو بیت شعر،یک خرکچی را به امیر خراسان تبدیل کرد. اینکه اثر حرف و سخن و واژه و داستان را بیابیم. این که یک جمله میتواند کارها بکند.

پس

 بیایید داستان ها و روایت‌های خود را برای دیگری ها بیان کنیم. شاید جرقه ای شعله ای و آتشی شد. اثر سخن را جدی تر بگیریم و تا میتوانیم راوی داستان های خود باشیم و شنونده داستان های دیگران که شاید جرقه ای شدند بر ما.

 

این کتاب را به دوستای که دغدغه انتخاباتی شرکت کردن یا نکردن داشتند پیشنهاد میکنم، چرا که از فردا روز انتخابات باید خودمان را در بستری فرهنگی و اجتماعیِ دیگر رشد دهیم.

 

 

@parrchenan