در این ده دوازده سال تقریباً هر اداره و سازمانی که مستقر شدم و یا جا به جا شدم، به لباس پوشیدنم گیر میدادند.
 آقا عرف اداری نیست!
رنگش شاد
 خیلی گشاد
 خیلی تنگه
آخرینش این بود:
 با لباس های خونه می آیید اداره؟

البته از پاسخ نمی ماندم. اگر من قرار بهترین گفتار تلفنی را در خط هات لاین و بزنگاه یک انسان داشته باشم، پوششم البته که مهم نیست و چه بسا پوشش دلخواه و راحتی ام،  و در نتیجه با حوصله تر یا، بی حوصله تر بودن در گفتگویی، مرگ و زندگی فردی، تشخیص درست برای تشکیل پرونده ای  اتفاقا مهم تر باشد.

باری

حتی در خانواده هم برای لباس پوشیدنم، فشاری، فشارکی بوده است:
این لباس برای مهمانی نیست
با کت بیا
کت بخر
با لباس ورزشی نیا...
تقریباً اگر جایی دعوت باشم که مادرم هم آنجا باشد بهم اعتماد نکرده و برایم معمولا لباسی مناسب مهمانی می آورد.
زیاد اهل خرید لباس نیستم. در واقع اصلاً اهلش نیستم. آنقدر می‌پوشمش که یا پوسیده شود یا پاره.
کسی هم در اهل منزل پیرامون این موضوع وارد مباحثه شود این شعر سعدی را می‌خوانم:

تن آدمی شریف است به جان آدمیت
نه همین لباس زیباست نشان آدمیت

این روزها که در تابستان بارانی تالش، در حال رکابیدن  با کمترین حالت ممکنه و نخی ترین لباسهایم هستم، بر روی زین چرخم، حس رهایی دارم.
 حس آزادی دارم
 به کتاب انسان خردمند حراری فکر میکنم که معتقد بود و معتقدم کرد که انقلاب کشاورزی ده هزار سال پیش بشر، بدترین اتفاقی بود که می‌توانست بی افتد.
 همین لباس و پوشش، هم ، یکی از همان کلاه های بود که سر بشر، رفت و مجبور اش کرد در این تابستان، بپوشاند خودش را و بشود وسیله ای برای اعمال حاکمیت و زور و برتری و نژادی و طبقه ای و...
هر چه رهاتر باشی از پوشش،گویی آزادتری برای فکر کردن.
@parrchenan