خانه دوست کجاست ( روز بیست و پنحم، مرز)
دیواری به نام مرز. ما را از آنها جدا میکند. «مایی »و «دیگری» را تشکیل میدهد. دیواری که دیوار نیست. اما محکمترین هاست. میلیون ها آدم و میلیون ها واحد پولی هزینه ساخت و نگهداری آن در سراسر کره خاکی میشود. قرار نیست «دیگری», به سمت« ما» بیاید و یا از «ما »بی اجازه بی عوارض به سمت «دیگری» برود. اما این مفهوم مرز شاید ساختگی ترین و ذهنی ترین ذهن ساز بشری باشد. مفهومی که عمرش به دویست سال نرسد. چه معنی دارد بلوچ آن سمت «دیگران »باشد و بلوچ این سمت از« ما»؟ چه معنی دارد ها برای سیستان و آذری ها و کردها و عرب ها و ترکمن ها و... نیز مصداق دارد. چرا باید یک مرز ذهنی و خیالی که عمرش به دویست سیصد سال هم نمیرسد اینگونه« ما »و «دیگری» کند؟
چرا؟
من هیچ گاه این چرا را ملتفط نشدم میدانید چرا؟ چون آن دیگری هم که آن سوی مرز است، انسان است و کرمنا بنی آدم این سو و آن سوی مرز نکرده است و کرامت انسانی حقوق بشری نیامده بگوید این سو و آن سوی مرزها بشریتش با هم فرق دارد.
«ما» همه انسانیم و در یک مرز واقعی و حقیقی و محکم به نام « مرگ» مشترکیم.
از «ما» هستی ها به «دیگران» بی هستی، از ما هستان به نیستان قرار است رد مرز شویم. این حقیقی ترین و واقعی ترین مرز مشترک انسانی را اما آگاهانه فراموشش میکنیم تا توجیهی داشته باشیم برای این مرزها و دیوار های محکم سخت قابل نفوذ نامرئی به نام مرز کشورها. تا آدمیت دیگران را به اسم ملیت، جنسیت، قومیت، دین، مذهب، رنگ، زبان و... نادیده بگیریم.
اما در کنار گواتر با پدیده ای نادر نیز برخورد کردم. ما چند هزار کیلومتر در مرزهای ایران از بازرگان تا گواتر رکابیدیم اما همیشه یک این سری و آن سری وجود داشت. ما و دیگرانی. اما گواتر به غیر از مرز ایران و پاکستان، مرز ایران و رهایی، آزاده ای ، کرانمند بلندوالا و عظیمی به نام اقیانوس بود. میشد آن سوی مرز رفت و مرزی دیگر نبود، کشوری دیگر نبود. رها بود. رها بود. رها بود. آزاد بود. آزاد بود. آزاد بود. آزاد از این فضاهای ذهنی و زاید خیالی انسانی که آدم ها را در قفسی به نام مرز کشور حبس میکنند.
مگر این قفسی که با مرز «مرگ» برای آدمی طراحی شده است. دردش، ابهتش، کم بود؟ ، کوچک بود ؟، بی اهمیت بود که مرزهای دیگر این انسان اندیشه گر اختراع کرد؟
بی مرزی بودن در اقیانوس را آرزوست.
میخواستم از مفهوم خانه بنویسم و دورترین فاصله ممکنه که تا به حال در این مرز کشوری از خانه گرفته ام که سر از کجا در اوردم.
باشد وقتی دگر.
روز بیست و پنجم
@parrchenan
گفتم نه اما سلام کردم و دست دادم و نامش را پرسیدم و اینکه کلاس چندمی؟
گفت سوم. کتاب و مداد به او دادم و کمی با هم گرم گرفتیم. با این که سوم بود، هیچ نمیتوانست بخواند. برایش کتاب را شروع به خواندن کردم. کتاب شعر و کودکانه درباره صدای حیوانات بود. باعث شد با هم صمیمی شویم.
پرسید گردشگری؟
نه
مسافرم.
به او گفتم: وقتی مهمان هایت آمدند نگو پول بده شعر بخوانم.
برو جلو دست بده، خودت را معرفی کن، بگو من صنیع ا.. هستم. من یک هنرمندم، میخواهید برایتان یک آواز بلوچی بخوانم؟
با هم شروع کردیم تمرین کردن، ابتدا همینگونه که در نمکهای کنار دریاچه نشسته بودیم. سپس به صورت سرپا و تاتر گونه، به اینکه یکبار او گردشگر میشد و من صنیع ا.. و یکبار دیگر برعکس.
امیر هم به جمع ما اضافه شد و یک بار با او رفت تمرین گردشگر و هنرمند را اجرا کرد.
یک گروه گردش گر داشتند از کنارمان رد میشدند، اشاره کردم رفت جلو
سلام. من صنیع ا.. هستم، یک هنرمندم، میخواهید یک آواز بلوچی بخوانم؟ از اوازش فیلم گرفتند( انصافا قشنگ میخواند)
اجابت کردند و در پایان پنج هزار تومان به او دادند.
وقتی رفتند به فرزندم گفتم:
صنیع اگر براشون به شیوه خودت میخواندی چند میگرفتی؟
جواب داد: هزار تومان
الان چند گرفتی؟
و جواب داد
پنج هزار تومان.
پس این شیوه را ادامه بده.
سوار چنبر شدم و شیب بسیار تند جاده را بالا کشیدیم.
با خودم فکر کردم اگر دو تا گردش گر دیگر هم به او با این روش پول بدهند، او شرطی میشود و این روش در او درونی میشود و شاید به دنبال هنر برود و بیشتر در آوازهای بلوچی کنکاش کند. شیب تند جاده را میرکابم و در خیالم او را بیست سال بعد تصویر میکنم، هنرمند موفقی شده است و در تلوزیون ظاهر میشود و داستان هنرمند شدنش را بازگو میکند:
سه دوچرخه سوار یک روز ظهر آمدند و...
چه عیب دارد من هم در خیال خوش بروم، اگر نمیتوان واقعیت را تکان داد!
امیر میگه یاد قسمت اجرا بدوک تاتر ترانه های محلی رحمانیان افتادم.
راست میگوید،خیلی شبیه بود.
اگر کسی این قسمت تاتر را دارد و میتوانست، در گروه بگذارد( به صورت سی دی نیز در بازار آمده است)
خیال شیرینی بود
ای کاش واقعیت شرینی هم میبود😔
شب بیست و پنجم
@parrchenan