رکاب زنی تالش به اردبیل ۶
ادامه گزارش رکاب زنی
همین که تونل را رد کردیم و در سراشیبی جاده به سمت اردبیل افتادیم، کم کم سبلان خود را نشان داد. آفتاب دم غروب، نزدیک سبلان در حال لانه گرفتن بود. زیبای داغ و قرمزِ خوشگل، خوب جایی برای لانه گزینی یافته بود.
حُسن منطقه اردبیل آن است که تو فقط ارتفاعات سبلان را میبینی و عظمت آن با این «فقط وارش» چند برابر میشود. مردم دور تاریخ که در این منطقه زندگی میکردند و آب و باغشان به خاطر این کوه جاری و سبز بود و گرمای آبهای معدنی اش، آنها را حیران میکرد، را تصور میکنم؛ میشد به آنها حق داد که او را پرستش کنند و از خدایگانش شمارند. که به حق، چهره ای خداگون دارد. خدای چهره مند و واضح و آشکار.
اردبیل : ارد + ویل : مقدس شهر. ارد مثل اردستان، اردکان، ویل مثل ویلا، ویلا دره.
کم کم وسوسه صعود آن، ما را فرا گرفت.
زمزمه هایش شروع شد. برویم؟ با هم گمانه زنی میکردیم، برنامه را بالا پایین میکردیم تا جای خالی برایش بیابیم، اما همین که شام خورده و مستقر شدیم، تازه خستگی ناشی از رکاب زدن شیب گردنه حیران، رُخ نشان داد. ماه پشت ابر رفت و همان را بهانه کردیم و از صرافت صعود افتادیم.
چشم ، نظری دید و، دل امنایی افتاد و خواهشی کرد و اما جسم، از حق وتو خود استفاده کرد.
هر دو شما وامدار منید و من اما خسته.
نمیروم.
برعکس دو روز قبلش.
از تالش که رکاب زنی را شروع کردیم، بعد از یکی دو ساعت، جاده بیخ دریا رسید و با دریا مواجه شدم. دریای شمال، دریای دوران کودکی و تابستان و شمال رفتن هایش و دریا افتادن هایش. سالی یک بار، بابل ماشین را آماده سفر میکرد و ما چند روزی در تابستان، شمال بودیم و سفر و دریا و آب تنی اش.
جاده های پر پیچش، که در کودکی همیشه بالا میاوردم. جاده اش را دوست نداشتم، اما دریایش را خیلی. نمیدانم از کی و چه زمانی جاده اذیتم نکرد و جاده دوست شدم.
کودکی ام همیشه با خودم کلنجار میرفتم که چرا این دریایی که ما هر سال می آییم، آبی نیست. گویی فقط در نقاشی ها آبی است. تا اینکه یکی دو سال بعدش، با دریای آبی جنوب مواجه شدم و فهمیدم، آبی دریا، حقیقت دارد. حقیقت دریا، آبی است.
سه سال قبل که بلوچستان را رکاب میزدم، همین که پیچ جاده را رد کردم، یک آن، با آبی بیکران و عجیب دریای مکران مواجه شدم و حیران شدم، دهانم به نشان حیرت وا ماند و من عاشق آبی دریایش ماندم.
باری
کنار دریا، در هوایی دلچسب و بارانی و تابستانی و نه گرم رکاب زدیم و آنقدر آن دریا با موج هایش وسوسه مان کرد که تصمیم گرفتیم شبی کنار دریا سر کنیم.
چشم و دل و جسم هر سه هم پیمان شدند و جان یکی. برعکس سبلان که جسم، قلدری کرد و نگذاشت.
تنی به آب زدیم و در موج های سفیدش، رها شدیم. دریا شمال اگر موج نداشته باشد، گویی دریا نیست، حوضیست در قامت دریا.
دریا با موج هایش است که خیال انگیز میشود.
@parrchenan