رکاب زنی تالش به اردبیل۴
به اردبیل که رسیدیم، در منزل آقای برمکی، پدر آقا مرتضی اسکان یافتیم.
پدری که اگر بخواهم با یک واژه تعریف کنم، « میهربان» بود.
ابتدا که به شهر وارد شدیم پیرمردی دوچرخه سوار با ما گرم گرفت و به منزلش دعوت کرد دعوتی که تعاریفی و تو خالی به نظر نمیرسید. فرد دوچرخه سوار دیگری به جمعمان اضافه شد و او هم دعوت کرد،پیرمرد گفت، او، پسرش است.
همین فضای گرم، ادامه داشت، تا در منزل جناب برمکی. شیفته حیاط با صفا منزل شدیم و با گفتار جناب برمکی به جهان او وارد شدیم. خود را هنوز هم، _معلم قرآن، معرفی کرد و منزلی که ما، در آن ساکن شدیم را خانه معلم.
پروژه معلمی اش را، اینگونه خلاصه کرد که میخواهد خواننده غیر عرب زبان، خود بتواند، ترجمان متن را فهم کند. در واقع نیازی به مترجم نداشته باشد.
از این موضوع به سادگی عبور نمیکنم.
آیا چیز مهمی ایست؟
معتقدم هست. ما در تاریخ مذهبی غرب، فردی به نام لوتر داریم که مذهب پروتستانی وام گرفته از اوست و یکی از سه آیتم مهمی که باعث زاویه پاپ با او شد پروژه او بود، اینکه کشیشان، باید ترجمه متن را در اختیار مردم قرار دهند، و مردم به کمک و عنایت خداوند، خودشان از متن، آنچه در توان دارند را مراد کنند و اولین ترجمه متن را از لاتین خودش انجام داد و در نهایت یکی از جرقه های مهم تاریخ روشنگری شد.
با این توضیح کوتاه حالا پروژه شخصی معلمِ میهربان ما رنگی دگر میگیرد، نمیدانم او از لوتر و این داستانهایش مطلع بوده یا نیازی که خود احساس کرده، او را به این پروژه مشترک با لوتر کشانده است.
اما نقطه نگاه او در آینده دور میتواند نقطه عطفی در تاریخ سرزمین ما باشد. فهم خود خواننده از متن، بدون نیاز به مترجم.
همچنان در حال ورود به دنیای معلم میهربان بودیم. شاه توت های درشت و سیاه و گویی خون آلودی درون سطلی بود و به ما تعارف شد. شروع به خوردن کردیم. معلم گفت: از میوه های درختان همین حیاط است و درختی را نشان داد.
گفت:
« پانزده سال پیش با دوچرخه، بیرون شهر سمت باغی میرفتم. در راه نهالی را دیدم که در سطل زباله انداخته اند. گفتم این درخت جان دارد، گناه دارد، به لطف خدا نجاتش خواهم داد، برداشته و سوار چرخم کردم، یک هفته ریشه اش را در آب گذاشتم تا جانی دوباره بگیرد. سپس آمده و در حیاط منزل کاشتم».
به جرئت میگویم یکی از آبدار ترین و خوش طعم ترین شاهتوت های زندگیم را خوردم.
ایمان در لایه لایه های کلام و رفتار معلم، نُمود داشت و تکیه گاهی اش را میشد در زندگی معلم دید. آری او تکیه گاه داشت، و میشد آن را درک و لمس و مزه کرد، حتی چشید، ساعتی چند تو هم به ایمان او تکیه کنی و حتی در سایه سار، آبچکان ایمانش بخوابی. خوابی شیرین.
گربَک بسیار بازیگوشی در حیاط میچرخید و بازیگوشی میکرد، معلم نامش را مرمر نهاد بود و با دیدن او کیف میکرد و میخندید.
یاد جمله ای از علامه طباطبایی افتادم:
«شخصی بیان میکند که گفتم؛
عجول و بی صبرم، حوصله معطلی ندارم!
در یک جمله برایم عصاره همه معارف اسلام را بیان کنید !
خنده ملیحی کرد وفرمود :
باهمه مهربان باش !»
تا صبح تمشک های رسیده، درخت را وانهاده و بر بالای پارچه آلاچیق ما که در حیاط خوابیده بودیم، می افتادند.
همچون قطرات باران.
این دوستْ درخت را این آغاجِ میهربان و غرس کننده معلمش را سخت فراموش کنم. آغاجی از جنس ایمان بود که این روزها دیگر نمیبینمش، بویی از آن نیست که در مشام پیچد .
آغاجی از جنس میهربانی بود.
@parrchenan