رکاب زنی تالش به اردبیل۳
گاو میش گُلی در سه پرده
یکی از حسن های چشمه های آب معدنی گرم، امکان بیشترِ داستان سُرایی، برای ذهنِ انسان ِ داستان ساز است.
همین که درون خزینه جوشان و پر از بخار گاو میش گلی قرار میگیری،ذهنت شروع به داستان سُرایی میکند.
خود را در حال ارتباط گیری فرض میکنی.
یک ارتباط بیواسطه با حرارت ناشی از ماگمای زمین.
مادرْ زمین، با وجود گرمش مرا در برگرفته و عضلات منقبض شده چند روزه را آرام میکند. همچون بالای مادرانه برای نوزاد در آغوش گرفته شده.
این ارتباط با عمیق ترین لایحه های زمین، با هسته زمین، برایم دوست داشتنی است. خود را درختی فرض میگیرم که ریشه اش تا هسته سرخ و مذاب زمین رسیده است. تا رسیدن به نقطه پرگار.
گاهی شاید اینگونه باید مادرزمین ما را احاطه کند تا دل نگران حالش شویم.
پرده دوم
گاو میش گلی از آن جاهایی است که فقیر و غنی، فرو داشت و فرا دست، لخت و عر شده و در کنار هم با قدرت تسامح بالا، با یک آرامش گویی عرفانی،تاکید میکنم « در کنار هم» به لذتی ناب و آرام و آهسته میرسند.
در زمانه ای که فرا دست امکان آن را دارد فرودستی را نبیند، و هم کلام و همنشین او نشود و فرو دست نیز با نگاه از حسرت، نگاه شایدْ خشم، فقط او را نبیند،
این مکان و این لحظه را شاید حتی قدسی کند.
فرادست هیچ جلوه ی دیگری برای عرضه و نمایش قدرت و اقتدار خود ندارد. لخت و عر است و تنها بدن اوست که نشان میدهد، او هم، چون دیگران، بدنی فانی، بدنی چرب و چیلی، بدنی از گوشت و پوست و نه طلا و دلار و منزل میلیاردی دارد. بدنی همچون دیگران
و فرو دست نیز، زمانی برای نفس کشیدن پیدا میکند، بدون آنکه نیاز باشد، مِکنت نداشته اش را، ماشین خسته اش را با ماشین تانکهای جدید، با مِکنت فراوان او، مقایسه کند.
او هم، چون، من
این لحظه دیدار فرودست و فرادست میتواند مکان مقدسی باشد، برای فهم دیگری، دیگری به مثابه انسانی از پوست و از رگ و از پی و از پوست.
تقریباً هیچ کجای دیگری را به یاد ندارم اینچنین، دو طبقه در کنار هم حاضر شوند، بی هیچ نشانی از طبقه خود.
آن را غنیمت بدانیم.
فرادست نمیتواند ادا ی متفرعنانه خود را در بیاورد ما از اینها نمیخوریم، ما از اینا نمیپوشیم...
در همان آب خزینه ای که آن کم نوا، آن بینوا، آن فرودست، چرک بدنش را به آن داده و تازه هم، از همین طریق آب درمانی میشود.
زیبا نیست؟
آب درمانی، از خزینه ای در ذهن قصه ساز انسان فرداست اتفاق افتد که فرودستی در آن دست و پایی زده.
پرده سوم
روزگار کودکی ام را به خاطر میآورم. پدربزرگم، که آجان می گفتیمش، در آب بود. من سرما زده و گریزان، در کنار خزینه و تابِ آب داغش را نداشتم و پدر، هم در وسط آب، در کمینگاه مناسب که پسر سرما زده را به آب بکشاند
یعنی سه نسل در یک آب.
و هنوز ساختار و ساکچر کلی گاومیش گلی، همان ایست که سه نسل، آن را به همان شکل دیده است.
در زمانه ای که کشور، شروع به تغییرات آنی میکند، مثلاً آخرین باری که از حیران عبور کردی، مراتع و چادر و کلبه جنگلی دیدی و اینک خانه ویلاهای چند ده میلیاردی، خانه حیاط داری که سال پیش از کنارش رد شده بودی و اینک برجی جایش را گرفته.
گاو میش گلی، همانیست که بوده.
هنوز زور تکنولوژی و سرمایهگذاری و سرمایه داری و پول و پول و پول به آن نرسیده است و این خوب است. برایم با شکوه است.
بگذار همین بماند، هرچند آبش مثل سابق داغ نیست!! ( احتمالاً بخاطر فروش آبش به هتل های اطراف)
گاهی انسان به یک نقطه اتکا نیاز دارد. نقطه ای در دل خاطره های مشترک نسلی.
این که تو در فضایی قرار بگیری که نسل های پیشین هم در همان فضا بوده اند، نوستالژی ات و شاید ناخود آگاه ات را فعال میکند،
و همین شاید بشود نقطه تسکین دردهای روان آدمی.
این نقطه اشتراک را دوست دارم. از تهران تنها میدان آزادی مانده که نسل پیشین دیده اما با نام شهیاد( و این تغییر نام مهم است) اما گاومیش گلی همانیست که بوده، حتی در نام.
@parrchenan