خانه دوست کجاست؟

چند روز رکاب زنی از تالش تا اردبیل در یک آسمان ابری و بارانی داریم و دیروز روز اول آن بود.
دیروز با خودم فکر میکردم، این گزارش را مثل گزارش های قبل بنویسم یا نه؟ بیشتر منفی بودم،
چرا بنویسم؟
آخه چند روز بیشتر که نیست؟
 دلیلم آن بود که چهار، پنج روز برنامه که نوشتن ندارد. زیر دویست کیلومتر را، تو بوق کردن ندارد،
 
 یک آن به خودم آمدم و دیدم زمان مند و عدد مند شده ام و با اون هدف کلی ام که رها شدن از بسیاری از مناسبات خاص انسانی و ذهنی و نه حقیقی است، ناسازگار شده ام.
من به جاده میزنم، به کوه و در و دشت، تا از این فضا فاصله بگیرم، نه اینکه، خودِ این فضا، مرا وارد داستانی دیگر و رسم و سِرمونی جدیدی کند.

این بود که هر چند سفر کوتاه، ترجیح دادم بنویسم.
چرا که خانه دوست کجاست؟ عدد مند و زمان مند نیست. از جنس فهمیدن و پذیرفته شدن است، حتی از جنس یافتن نیست، از جنس یافته شدن اما.

درس بزرگی اولین روز سفر گرفتم. این که من هم انسانم و همچون بسیاری از انسانها قابلیت ذهنی ای دارم که برای خودم رسوم جدید و دست و پا گیر بسازم
 خوشا رهایی
 رهایی از ذهن خود
حتی.


دیروز به دوبار پنچری خورده و به شب رسیده بودیم، زیر بارش شدید باران، به دنبال آدرسی بودیم که در اتوبوس گرفته بودیم.
ده کیلومتر  هنوز مانده بود و هر آن انتظار پنچری دیگری داشتم.
ماشینی کنار ما ایستاد و دعوت به منزلش کرد.
نه نیاوردیم و اینگونه شد که اولین خانه دوست، هویدا شد.
اینگونه بود که در شبی خیس، در خانه ای خشک و مهربان، به صبحی با هوایی با چَشمانی ابری رسیدیم که منتظر چَکی از آسمان است

@parrchenan