خانه دوست کجاست ( روز یازدهم، میرجاوه)
امیر رفت، همین که به درب دژبانی رسید، افسر را میبیند که پرسان پرسان از سربازهایش میپرسد:
کسی انگلیسی بلد است؟ کی بلده؟ کی؟
امیر، اما وقتی حرف میزند، خیالشان راحت میشود. می فهمند که ایرانی است ول میکنند. ول میشوند.
اما نکته:
چرا سیستم آموزش و پرورش ما این قدر فشل است که این همه آدم که دیپلم گرفته اند، ناتوان از صحبت و دیالوگی ساده به زبانی دیگر است. ما که شش هفت سال ، ساعتها و ساعتها برای زبان وقت گذاشته ایم.
پس چرا وقتی با واقعه مواجه میشویم، این چنین، آشفته میشویم.
قطعا سیستم اموزش زبان ، در کشور ناکارآمد است. و این را دهها سال خروجی آن شهادت میدهد.
وقت آن نرسیده است روشی نو، اجرا کنند؟
رفرم آموزشی لازم است.
این که قرآن و عربی یک پکیج شوند. پتانسیل آن را دارد.
هر منطقه زبان مادری خود را هم آموزش ببیند، تا از مرگ زبان به عنوان قلب فرهنگی آن جلوگیری شود تا روزگاری که تنها صنعتی که صرف میکند بماند، صنعت توریسم است، حرف زیادی برای گفتن داشته باشیم.
و مناطق مرزی، زبان کشور همجوار را به عنوان زبان سوم فراگیرند تا در گمرکات و مراودات دست بالا را داشته باشند.
ای کاش آموزش و پرورش، تکانی به خود بدهد.
***
میرجاوه و آسمانش، بادبادکها جولان میدادند. از همان قدیمی ها. دست سازها. آن قدر بر دلم نشست که حد نداشت. کودکانی که هنوز کودکی میکنند. بلدند کودکی کنند. اسیر تبلت و موبایل نشده اند. کودک است و سر به هوا بودنش، آرزویش را باید در آسمان یابد نه در سر به زیری.
ای کاش به فرزندانمان کاغذ پران دست ساز هدیه دهیم، بخاطر پرواز دادنش از شهر کم آسمان به منطقه پر آسمان رویم و امید و آرزوی کودکمان را با آن، به بالا بریم
بالا بلندش
والا همتش کنیم.
روز یازدهم
@parrchenab