پس از سفر رکاب زنی یزد به شیراز قسمت چهارم.
از مُنج به در آمده و بیرون زده بودیم.  افکارم سرگرم سروی بود که دیده بودم. سرو منج خیلی خاص بود ریشه های بیرون زده داشت و شکل هندسی آتشی تری داشت.
حتی دلم نبود به این زودی ازش جدا شوم.
 بنشینم کنارش غزلی بخوانم و به او تکیه دهم و...
رکابان بودم و در پنداره خود غرق. اگر کودکی از منج بودم، در کودکی ام، هر روز قایم باشم بازی می‌کردم. بر روی تنه اش چشم می گذاشتم و به دنبال از نظرها پنهان می‌گشتم.  ابتدا در لا به لای ریشه خوب می‌گشتم، شاید که در همین ریشه ها باشد و وقتی می یافتم سرعت می‌گرفتیم تا هر که زودتر به سرو برسد به ریشه سرو، تا که زودتر ساک ساک کنم.
به سوی سرو دویدن با همه سرعت با همه توان، دیدنی است. خواستنی است.
سرو همیشه سبز تو را به خود بکشاند.
گویی که گم گشته خود را قرار است در ریشه های او بیابی. 
###
در شهر حسامی هستیم و صبح زود عازم سفر. بچه های مدرسه ای در حال رفتن به مدرسه هستند.
سلام میدهد. سلام میدهم.
چند ثانیه مکس میکند. 
: کجا میروی؟
من دور تر میشوم و میگویم: شیراز
چند ثانیه مکس.
مرا هم می‌بری؟

فکر میکنم اگر با ماشین بودم چنین دیالوگی صورت می‌پذیرفت؟
خیر. احتمالا خواب آلود خواب آلود یک بوق دُرُشت میزدم بدین معنی که بچه حواست باشه زیرت نگیرم‌
پنداره ام سوالی دیگر مطرح میکند:٫؛خوب بر فرض مثال، با ماشین باش و این دیالوگ را انجام نده. چه چیز از دست میدهی؟ چه چیز بدست میاوری؟
اینکه تو در هر لحظه و هر مکان بتوانی با همان زمان و همان مکان ارتباط برقرار کنی، میشود لحظه حال و هر چه در لحظه حال بیشتری باشی، لذت بیشتر می‌بری.
 آن دیالوگ با کودک، شد قسمتی از سفرم.
اما بعید میدانم بوق ماشینی در ابتدا صبح خاطره ای از سفری را تشکیل دهد. در واقع قلمرو حالم وسیع تر از زمانی میشود که با ماشین بوده ام. 
 @parrchenan