خاطره
سنت، معمولاً پنجشنبه آخر سال را از جهت رفتگان، یک یادآوری دارد. اما کارکرد آن چه میتواند باشد؟
شاید حضور پر رنگ خاطره در زیست انسانی. گویی انسان با خاطرات است که انسان است. خاطرات برای انسان قدرت قصه گویی را ایجاد میکند و نطفه و بستر قصه برای حیوان قصه گو میشود. از این جهت به گمانم خاطرات را میتوان جدی گرفت:
۱.
از صبح کلی کیف کرده ایم، در ماشین هستیم و یک آن گویی جرقه ای در خاطراتش میخورد و شمعی لرزان از شعله ای گم در پندارش روشن: « این دیوار باغ سعد آباد است؟ »آری پاسخ دادن من همانا و شیرجه در خاطره اش همانا. از اولین دیدارش و چگونگی وقوع آن با محبوب و یارِماضی، یاری که فلک او را از او گرفت در این باغ میگوید که چگونه دست تقدیر آن دو را با هم مربوط. و پس از دقایقی از این قصه و خاطره از یارماضی در سکوت ادامه مسیر میدهیم.
۲.
به جشنی دعوتیم. کت دامادی ام را که از سال پیش در خانه اش( کاورش) جا خوش کرده خانه خراب و جا کن میکنم. در آن کرواتی میبینم. از سروچمانم میپرسم گره کراوات بلد است؟ پرسشم را با سیؤالی جواب میدهد: سال پیش در جشن ازدواج مان چه کس کراواتت را بست؟
هر دو به اندیشه این پاسخ از کمد ذهنی خاطرات سال پیش، بالا پایین میکنیم. خودش پاسخ اش را می یابد. اویی که سال پیش بود و اینک اما نیست.
غم و بغض در حال خانه کردن درون سینه را درخت کن میکنم به بهانه ای، میروم خودم را سرگرم کنم و کفش مجلسی ام را واکس بزنم. در حال تمیز کردن کفش هستم که خاطره ای دوباره سرک میکشد. این کفش دست دوز تبریز را مرحوم بابا برایم خرید و من هم که از کفش مردانه خوشم نمیآمد فقط آن را برای مراسمات میپوشم و هنوز از پس سالها، به کارکرد خود ادامه داده است.
از باهار، کام دل بگیریم که ما همخاطره خواهیم شد.
شاید مهمترین نتیجه ای که بتوان از خاطرات لانه کرده در پس پندار گرفت این باشد که ما هم خواهیم شد.
خوش به حال آفتاب...
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
@parrchenan