مرگ
بعد از چند هفته در کوهستانم.
عضلاتم تنبل شده اند. از جا کندن صبح گاهی نیز مشکل.
پایم که به برف میرسد حس دوگانه ای دارم. انگار طبیعت سکه دو رو در وجودم کاشته است. در عین آنکه عضلات اینک تنبل شده ام به شیب کوه دوست دارند واکنش منفی نشان دهند، قسمتی از درون وجودم که صدایش را فقط و فقط من میشنوم، راضی و خندان هستند، گویی یکی از شیرین ترین خاطرات شیرخوارگی که هیچ یک به یاد نداریم قهقهه سر داده باشد.
با خود در این اندیشه بودم که شاید قصه های روز الست و بهشتی که از آن رانده شدیم در چنین خاطره ها و سرزمینهایی ساکن بوده است که به کلان روایت و قصه ای تبدیل شده است.
۲.
با خودم مفهوم مرگ را بالا پایین میکنم. نمیدانم تا به حال جان دادن انسانی را دیده اید یا خیر؟ ساعتها تلاش متناقض. از یک سمت قلب همه تلاش خود را میکند و میکوبد همچنان بر قفس تنگ سینه. و از طرفی دیگر کل وجود شخص که از آن میتوان « من» یاد کرد، (وجودی که هر کس با آن دید کلی به آن من میگوید.) تلاش دارد رها کند این درد و رنج و زیست را.
در این مشاهده طبیعی ترین اتفاق زندگی را میتوان مشاهده کرد. گویا ما هنوز یک شکل کاملا بکر از طبیعت را درون خود داریم.
و آن مرگ است. همان اتفاقی که برای ملخ، خرگوش، مگس درخت، کرگدن، ویروس، باکتری، میکروب... نیز می افتد. در تولد و زایش دست دانش و تکنولوژی امکان طبیعت محض را از اکثر آدم ها گرفته است، تمدن و فرهنگ امکان زیست صد در صد طبیعی را با بوجود آوردن لباس، آتش، توالت، قاشق، سازه ها و... نیز از انسان گرفته است. اما هنوز دستش به مرگ نرسیده است و تنها میتواند آن را به تاخیر اندازد.
مرگ طبیعی ترین و شاید یگانه ترین فصل مشترک ما با بقیه موجودات است.
از این زاویه دید، آن را با شکوه دیدم و کاملا طبیعی.
۳.
به تهاجم روسیه فکر میکنم، اینکه جهان چقدر کوچک شده است که درد و بدبختی برای مردمی در آن سوی دریای دور، اثر مستقیم، کاملا مستقیم بر زندگی شخصی من میگذارد. اینکه با این عمل سیاست مداران ما تن به برجام ندهند ( در پست پیشین به آن پرداختم و ساعاتی بعد نیز چنین تحلیلی را از عباس عبدی رویت کردم)
و ادبار و بدبختی ما نیز بیشتر و شدید تر شود.
این غم و رنج تنها از جنس عاطفه و احساس نیست، از جنس لمس و درک وجودی بدبختی پیش رو است و آن را پراگماتیسم وار میکند.
تا حدودی در تحلیل ها و غم ها و شادی هایم تلاش دارم با روایتی کلان اثر جز آن را در زندگی خود، بیابم و مشاهده کنم، اینگونه به ماجراها به گونه ای دگر خواهم نگریست.
پی نوشت:
اهل مطالعه تاریخم و در تاریخ بخصوص این دویست سال از سرزمین روس اینقدر ادبار بر سرزمین ما، بخصوص آذربایجان و تبریز تاریخ خوانده ام که با آن حاکمیت هیچ گاه دلم از سر مهر نبود و نیست.
شاید اگر بخواهم ماجرای این روزها را با تاریخ قیاسی کنم، جریان مشروطیت و حمله قزاقان روس به مجلس و تبریز بارز ترین آن باشد.
و سیوالی در پس پندارم چرخ میخورد؟ آیا ما تا حدودی ، حتی بصورت اقلی و کم، دموکرات شده ایم؟ و از تک صدایی و هرچه مرشد بگوید پس همان است فاصله گرفته ایم؟ از مشروطیت ( عدم تک صدایی) تا به اکنون به نظرم بهتر است.
همان سیستم تک صدایی است که مشروطه را مشروعه میخواست و اوکراین را ضمیمه خود.
به این سیؤال در فرد فرد خود بنگریم.
@parrchenan