چهار راه
یهو به خودم آمدم دیدم وسط چهار راه هستم و ماشین ها بوقم میزنند. شبا هنگام بود و بارانی. همچون کارتون خوابی گوشه چهار راه را هدف گرفتم و رفتم سمتش بدون آنکه چپ و راستم را ببینم و نگاه کنم.
گویی عبور از خیابان را یاد نگرفته ام. کاری که بابا اول بار کلاس سوم دبستان بودم آموزش داد اول چپ بعد میروی تا خط سفید وسط خیابان و سپس راست.
شدیداً غمین بودم و به هستی و زندگی فکر میکردم. «که چی لعنتی ای»گریبانم را گرفته بود.
تلفنی داشتم و متوجه شدم تولد دوست و همکار عزیزم حمید که بیشترین شباهت فکری و اندیشه ای را بهم داشتیم است که چند ماه قبل مرد و چند پست از او نوشتم. تلفیق آن تلفن با اتفاقات این چند روز و مرگ عزیز دیگری به مشغله فکری سختی مرا فرو برد که سر از وسط چهار راه در آوردم.
۲.
برای سرگرمی در حال خیال پردازی هستند با این پرسش که ده سال بعد اعضا حاضر در اتاق چه میکنند و چه کاره هستند و کجا؟
هر کس چیزی میگوید و پیشبینی میکند، فلانی دکتر است فلانی مهندس است فلانی فنی است
از من میپرسند اما من یک سیؤال ابتدایی تر میپرسم این که ده سال بعد آینده و وطن و سرزمین کجاست؟ در کجای دانش و تکنولوژی و ایدولوژی و مهارت ایستاده ایم؟
با پاسخ به این سوال میتوان پیش بینی های بعدی را کرد.
خاورمیانه تجربه های تاریخی مهمی دارد. انقلاب پنجاه و هفت، جنگ سوریه و... و آخرین آن ظهور مجدد طالبان.
به آینده خوشبین نیستم و پیشبینی میکنم سرزمین در نزول از تکنولوژی و صعود به ایدولوژی است.
نتیجه:
بعد از طرح صیانت اگر پرچنان را خواستید دنبال کنید، خانه اولیه اش در بلاگفا است.
http://Www.parchenan.blogfa.com