پرچنان:

کتابی به نام دوران همدلی از فرانس دوال را در حال خواندنم، نویسنده مثال‌های متعددی از دوچرخه سوار شدنش، در کشور خود می آورد. کشور نویسنده هلند است. پرتاب میشوم به دو سال و اندی پیش، قبل از تغییرات در شهرداری. دوچرخه های بی‌دود در حال حرکت در کل سطح شهر بود و بسیاری از استفاده کنندگان از آن بهره خود را می‌بردند. تقریباً جایگزین مناسبی بود در اوج ترافیک خیابان ولیعصر. این خیابان از بعد از تقاطع بهشتی تا خود تجریش یکی از پر ترافیک ترین و نامناسب ترین خیابان ها از لحاظ حمل و نقل عمومی است. هیچ ایستگاه متروی در این بین نیست و اتوبوس های بی آرتی اش آنچنان شلوغ میشود که باید چندین اتوبوس، پُر بیایید و برود شاید بتوانید سوار شوی. هرگاه در ساعات اوج ترافیک توانستم سوار این اتوبوس ها شوم، حس ماهی ساردین فشرده شده در قوطی کنسرو را پیدا کردم. در تابستان ها که گرما و خرابی کولر هایش نیز مزید علت است جهت رطوبت مطلوب طبخ یک کنسرو انسانی!! در واقع تنها راه گریز از این ترافیک دوچرخه یا موتور است و نه حتی خودرو شخصی.

دو سال و اندی پیش بسیاری از افراد می‌توانستند سوار این دوچرخه های اشتراکی شوند و از این بن بست ترافیکی عبور کنند. اما با ظهور شهردار جدیدِ انقلابی، شرایط تغییر کرد. دوچرخه های اشتراکی جمع آوری و در پارک شهید حججی، نزدیک ایستگاه راه آهن زیر آفتاب و باران تابستان و زمستان دپو شدند!

چه مقدار هزینه این تصمیم بود، چه مقدار به آلودگی شهر افزود؟ بار حمل و نقل چه مقدار زیادت کرد؟ هزیته های مالی ... حساب و کتابی ندیدم. چند صباح بعد اما سرو کله موتورسیکلت های اشتراکی به تعدادی بسیار بسیار کمتر از دوچرخه های اشتراکی در این خیابان و شهر نمایان شد. گویا قرار بود این جایگزین آن باشد. با توجه به قوانین، محدودیت جنسیتی راکبان آن نیز هست و دیگر دل نگران حضور زنان بدون قاب* بدون کادر، نیز نخواهند شد.

حال این شرکت موتور های اشتراکی، به تازگی آماری از کم کردن co2 کمتر تولید شده در شهر ارائه کرده است! طنز تلخی است زیستن در این شهر که دوران همدلی اش گویی به سر آمده است.

* قاب

معتقدم دوچرخه نسبت به دیگر وسایل حمل و نقل ، چون دیدی به بیرون خارج از چارچوب و شیشه دارد ، نگاهی بدون قاب و کادر دارد.

https://t.me/parrchenan

نوشته شده جهت صفحه اینستاگرام انجمن هوای پاک کندو:

https://t.me/kandoongogroup

https://www.instagram.com/p/C2-ZAt7N4Xb/?igsh=N2NwdjY4MDVyM3Bt

سوار اسنپ بودم که نیمه راه از راننده پرسیدم:

شما همیشه چهره آرامی دارید؟

پاسخش مثبت بود. عذرخواهی کردم از فضولی مجددم و پرسش دوم را مطرح کردم که مدت زمان زیادی است که در این حوزه شغلی مشغول است؟ پاسخش باز مثبت بود

چهره ای استخوانی داشت که با ریشی نه خیلی بلند و نه کوتاه و زبر پوشیده شده بود چیزی شبیه چهره دور اول احمدی نژاد. چند خط از دو طرف چشمانش چروک چهره اش را معنادار کرده بود و با پاسخ به پرسش اول ، آن خط های کنار چشمش فشرده شدند و در چشمانش لبخندی جاری.

دقایقی بعد با لحنی آرام و آهسته به سخن درآمد که کند راه نمیبرد اما اکثر مسافرانش تا رسیدن به مقصد خوابشان می‌برد. در ادامه توضیح داد که اوایل کار اینگونه نبوده و به تجربه به حالت آرامش کنونی رسیده است.

در فضای ماشین یک موسیقی ریزی پخش میشد که باید حواس‌جمع میشدی تا بتوانی آن را بشنوی، رانندگی شمرده و مطمئنی داشت و ترمزهای ناگهانی نمی‌زد و نرم حرکت می‌کرد و همه اینها با چهره و نگاهش، آرامشی را به مسافر انتقال میداد.

پرسشم از این جهت بود که چگونه در این اژدهای ترافیک تهران، بارها و بارها کلاژ و ترمز ، رانندگی نا معقول ایرانیان، توانسته این چنین آرامشی را بدست آورد؟

هر چند پاسخ را نیافتم اما مشاهده کردم آرامش در سخن ترین شرایط نیز شدنی است.

https://t.me/parrchenan