ابتدا انتها
ابتدا
یکی از اتفاقات عجیب در سقوط اصفهان و دولت صفویه همراهی زرتشتیان کرمان با محمود افغان است که چند سال اصفهان را در محاصره خود داشت!! اما چرا زرتشتیان این کردند؟
در اواخر حکومت صفویان که از رواداری مذهبی، دینی شاه عباس فاصله گرفته و شروع به سختگیری ها کردند، زرتشتیان گرفتار قانونی عجیب شدند: اینکه اگر یک نفر زرتشتی مسلمان میشد هنگام تقسیم ارث همه ارث را میبرد و به وراث دیگر که زرتشتی بودند چیزی نمیرسید!! احتمالأ این حکم را فقها گذاردند تا نفوس مسلمانان زیاد شود اما اکنون بعد از سیصد سال که به آن نگاه میاندازیم میبینم وسعت کشور ، نصف آن زمان است و بسیاری از جمعیت نیز در آن کشورهای غیر دینی ساکنند و وضعیت دین مداری حال حاضرمان هم اظهر من الشمس است.
میانه
چند روز پیش مهمان داشتیم، یکی از خوانندگان قدیمی پرچنان هستند که گاهی در این سالهای زیاد نوشتن، کامنت میگذاشت. تقریباً هیچ از او نمیدانستم ولی میتوانستم گمانه زنی کنم. حدسیات مان تقریباً درست از آب در آمد.
ایشان و همسرشان سالها ساکن سرزمین و فرهنگی دیگر بودند یکی در دوران نوجوانی و دیگری از بدو تولد در آن دیار بود. از ایشان درخواست داشتم تا لحظه گشودن در خانه، هیچ از آنها ندانیم و سورپرایز شویم.
این سومین مهمانی از این جنس است که میتوانستم با خوانندگان مجازی این سال های پرچنان به صورت واقعی و حقیقی، رُخانه دیدار کنم و حسی عمیق از دیدار چهره آنها بدست آورم.
محمد و همسرش سالها در سرزمینی دور و نامسلمان زندگی کرده بودند و به گمانم، باوری درونی به اسلام داشته و ملاحظات عرفی آن را رعایت میکردند، چند فرزند داشتند و تلاش میکردند که آنها را با هویت پدران و اجدادشان آشنا کنند.
آنگونه که از این مهمان و مهمانی های مان برداشت کردم آن بود که آنان بسیار طبیعی بودند و روال عادی زیستن را به راحتی طی کرده و میکنند و در انتخاب های خود کاملا حسی از آزادی را دارا هستند.
میانی
دو روز است که آسمان شریف گشته و پنجره هوایی گشوده شده تا بتوانم با چنبر(دوچرخه ام) به سرکارم بروم. بر روی چنبر و در حال رکاب زدنِ سربالایی خیابان ولیعصرم و در این اندیشه:
که چرا در سرزمینی که قوانین سفت و سختِ حجاب، قوانینی حمایتی جهت تشکیل خانواده و فرزندآوری، و بسیار قوانین اجتماعی و مدنی دیگر وجود دارد و تصمین های امنیتی و مالی برای آن لحاظ شده، ما آنگونه نیستیم؟ گویی حتی شاید بر عکس جهت منویات قانون گذاران و حاکمان هستم. چرا؟ ای کاش این چرای مهم را پاسخی می یافتیم. جامعه و حاکمانشان پاسخی مییافتند؟
در پندارم به اسطوره ها میرسم. این که آیا در دیگر زبانها و سرزمین ها و قوم ها نیز دیو وجود دارد؟ دیو از جنس آنچه در اسطوره های ما هست. اینکه همه چیز را چپه بگوید و چپه عمل کند.
آیا اینجا ما دچار نقصان زبانی هستیم که مجبور به رفتاری از جنس دیو و دیوانه هستیم؟ تک تک ما. از حاکمان تا مردمان؟
انتها
در اسنپ نشسته ام و دقایقی بعد شروع به گفتگو میکنیم. راننده از این گفت که به تازگی ماشینش را ده روز بخاطر بد حجابی خوابانده اند و هر چه به مأموران توضیح داده من مسافر کشم و با این ماشین نانم را، روزی ام را، هزینه اجاره خانه را در میآورم هیچ اثری نکرده است.
دل نگران بود تا عید میتواند عقب ماندگی اقساط بانکی را جبران کند و از پانزده روز کسادی ایام عید میترسید. گفت: آقا من از اینکه سربازان وطنم مجروح و کشته میشوند باید ناراحت باشم یا...
پریدم وسط سخنش، به او گفتم خیلی ناراحت شدم. خیلی.
جمعبندی ابتدا، میانه، میانی، انتها:
غمین تر از آنم که بتوانم جمع بندی کنم
غمین چونشب.
پی نوشت:
* با خود در این اندیشه هستم که این راننده ،روزانه داستانش را با چند ده نفر و تا کجای حافظه اش بازگویی خواهد کرد و واکنش های آنها نیز غم خواهد بود؟ چه تعداد خواهیم بود که این داستان را خواهیم شنید ؟
**این متن در اتوبوس بین شهری و عمق شب نوشته شد.
https://t.me/parrchenan