خانوادگی آمده و به دشت رسیده و اتراق میکنیم. نجوای بی صدایِ قله ی مشرف بر دشت دست از گوشم بر نمی‌دارد و مرا میخواند. گفتم من عزم قله دارم. کسی هست مرا همراه شود؟

 پسرکی یازده ساله گفت من تو را هستم. آب از چشمه برگرفته و عزم چکاد کردیم با سرعت بالا، دقایقی بعد گفت سرعت کم کن. نفس نفس میزد. سرعت کم کرده و شمرده و آرام تر گام برداشتیم.

در گوگل نقطه گذاری شده بود، درخت آخر!

 در کنار آن عکس گرفتیم. اسم غم انگیزی داشت: آخرین درخت، قابلیت خیال پردازی های انتزاعی فانتزی آخر الزمانی را هم دارد. یاد کارتونی افتادم با چنین مفهومی، جهانی عاری از درخت. دوبله قشنگی هم داشت و موجود افسانه ای آخرین درخت لهجه ای ترکی و شیرین، با انبوه سبیل های جو گندمی.

از تنگه گذر کردیم. خسته شده بود و در چهره اش مشهود بود. با تعجب می‌پرسد یعنی تو خسته نشده ای؟ و پاسخ میدادم نه خسته نیستم. بر سنگی بزرگ با گنجایش دو نفر نشستیم. یادم آمد، سروچمانم سیبی در کوله کوچکم گذاشته است. آن را درآورده و نصف کردیم.

سیب را گاز زده و می‌گوید:« خوشمزه ترین سیب جهان است. مامانم راست گفته که سیب در کوه مزه ای دگر میدهد تا در خانه. سهیل خیلی خیلی خوشحالم که با تو آمدم و در دشت نشستم»

 

اصولاً فهم ما از زندگی، رضایت ما از زندگی در همین گفتار او نفهته است. این که مزه بی‌دریغ سیبی را چشیدن. این که چون آدم مزه آن را، طعم آن را لذت آن را فدای همه چیز و همه کس تا ابد تاریخ کنی. بی ارزد آن را گاز بزنی و همه وارثانت را تا ته تاریخ در جهان تنها بگذاری.

 زندگی یعنی فهمیدن سیبی.

اگر هنوز از گاز زدن سیبی غرق در لذت نشده ای، اگر گاز زدن سیبی موجی از انفجار هسته ای شادی در اعماق وجودت نمی‌دهد، به آن زندگی کرده شک کن و حتی رها. برای لذت از گاز زدن سیبی می ارزد حتی به قیمت جان.

اگر پاسخ مرا بخواهی برای این شک سیبی، آن است که متحرک شو. با دو پای پیاده، حتی شده یک ایستگاه مترو زودتر پیدا شده. راه برو و راه برو. اجداد ما آدمها هر روز و هر روز دهها کیلومتر در دشت های آفریقا راه میرفتند و در نهایت چیزی برای خوردن می‌یافتند.

 از خانه، از مکان، از سکون به درآ، فقط سیبی در دست یادت بماند.

 و سیب، نماد و استعاره ای از لذت های بسیار کوچک و دم دستی است.

 

نزدیک قله هستیم و خسته شده است. بیش از توانش، از خود کار کشیده. دستش را می‌گیرم و میگویم دیگر به بالا نگاه نکن، تا قدم برچکاد بگذاری.

 خسته تر است. حق انتخاب را به او میدهم. اگر میخواهی بی حضور در چکاد بر میگردیم. با همه خستگی اما اراده بر بالا رفتن می‌کند.

 از قله چون باد به پایین می آییم و باز از اینکه چه خوب شد که آمد و در دشت نماند، سخن می‌گوید.

 بر روی سنگی خستگی در میکند. وقتی خسته از رضایت باشی شکل همان لحظه را می‌گیری و او فرم سنگ را گرفت.

تقریباً همان زمان وعده شده به جمع می‌رسیم.

 

 نتیجه‌گیری:

 فهمیدن مزه کباب و جوجه کباب و غذاهای پر عطر و طعم را همه بلدند. اما فهمیدن گاز زدن سیبی را نه. و معتقدم این میتواند عیاری باشد برای درک کیفیت زندگی که داریم می‌کنیم و هر آن ممکن است به the end خود برسد.

 

https://t.me/parrchenan