کوچه
سه جستار از کوچه و خیابان شهر:
یک.
شب از نیمه گذشته است، فریاد و داد بسیار بلند مردی با صدایی بم از خواب می پراندم. داد و بیداد و فحاشی میکند. فحش های سه بامدادی.
صدای موتور کامیونت هم می آید. در خواب و بیدارم و حوصله دید زدن ندارم. کلا از چند سال پیش حس فضولی ام کم و کمتر شده است.
صدا را همان خواب و بیدار تعقیب میکنم. حدس میزنم کامیونت شهرداری و زباله است و آن صدای فحاشی کننده هم راننده آن باشد. دارد به رفتگر زور میگوید و او را تهدید میکند. صدای آرام و شمرده رفتگر را میشنوم:« من که دعوا ندارم جانم» از لهجه و لحن، پیداست که افغانستانی است. و صدای آن مرد:« اما من با دعوای تو هم دعوا دارم خوار... مادر...»
یا خوابم میبرد یا صدای گرم و ملیح و ملایم رفتگر، کارگر میشود و موضوع تمام میشود.
شاید خواب بودم و خواب دیدم، اما آن لحظه دلم میخواست بروم بزنم زیر گوش آن مرد فحاش.
حتی در خواب یا رویا یا واقعیت با زورگویی کنار نمی آیم.
دو.
چند ماهی است که هنگامی که میخواستم ماشین را صبح گاه از پارکینگ در آورم، یک ماشین ثابت که بد پارک میکرد و به حریم پارکینگ تجاوز میکرد، مانع میشد و نیاز بود چندین بار فرمان بگیرم. یادم میآید چند بار صدای دعوای همسایه را با آن راننده ماشین شنیده بودم، اما چون آن زمانها کمتر ماشین سوار میشدم برایم خیلی مهم نبود.
ماشین را که از پارکینگ بیرون کشیدم کناری پارک کردم، از کیف کمریم کاغذ و خودکار درآورده و نوشته ای به این مضمون که من به سختی از پارکینگ خارج میشوم و اگر پارک دقیق تری کنید من راحت تر خارج میشوم و از شما سپاسگزارم را بر گوشه برف پاکن ماشین گذاشتم.
روز بعد دقیق پارک کرده بود و به راحتی از پارکینگ خارج شدم. دوباره به کناری پارک کرده و نوشته ای بدین مضمون بر گوشه برف پاکن ماشین قرار دادم: از اینکه ماشین را به گونه ای پارک کردید که امکان خروج راحت تر مرا فراهم کردید سپاسگزارم، ممنونم.
از آن روز دگر مشکلی برای خروج با آن ماشین ندارم.
به جای لعنت باد و دعوا، نیاز و درخواستم را مطرح کرده و از بابت برآورده شدن آن، سپاسگزاری کردم.
از این معجزه سپاسگزاری خشنودم.
یکی از دلایلی که توانستم این معجزه را ببینم آن بود که قلم و کاغذ داشتم. اصلاً آقا، من عاشق کیف کمری هستم. حتی با من بود روز عروسی هم دوست داشتم کیف کمری رو روی کت دامادی و دقیقاً زیر کراوات ببندم!!
در کیف کمری متناسب با موقعیت روز و ایام، چند چیز کم یا زیاد میشود، معمولا چند عدد شکلات، قلم و کاغذ، یک چاقوی جیبی ظریف برای کندن پوست میوه و کارهای دم دستی، کش، سوزن مخصوص باد زدن توپ، خودکار و دفترچه، یک عطر جیبی،ماسک، هدفن، دستمال کاغذی و موبایل و کیف پول و کارت ماشین و عینک دودی و اسکارف را دارم، اگر در سفر باشم کبریت هم به این مجموعه اضافه میشود و گاهی نیز توپ شیطونک. و انبوه کلید ها.
گویی با کیف کمری یک نظم و انظباط پیدا میکنم، در عین حال که دستانم آزاد است، چیزی شبیه داشبورد است برایم. در طول روز اگر چیزی در ذهنم جرقه بزند برای پرچنان ونوشتن، معمولاً در آن دفترچه مینویسم.
خلاصه که با کیف کمری عشق میکنم. و با همراه داشتن آن از گم شدن و جا گذاشتن های احتمالی وسایلم جلوگیری میشود. یادم می آید سالهای کودکی و دبستان ابتدایی، آن قدر پاکن گم کرده بودم که مادرم پاک کن را سوراخ و از آن نخ رد کرده و به گردنم آویزان بود. خلاصه از آن بی حواس کودکی ، به کم حواس فعلی رسیده ام و تا حواس جمعی اما فاصله بسیار دارم.
سه.
در کوچه باران خورده خلوت با سروچمان در حال عبوریم که یک نوازنده خیابانی آکاردئون میزند و آرام راه میرود، شاید کمتر از یک دقیقه بود این هم مسیر شدن. اما حسی عمیق بر من بخشید. آن لحظه گویی در قله زندگی بودم.
https://t.me/parrchenan