ابراهیم
پرچنان:
دوستی در کامنتی برای یکی از جستارها نوشته بود معنای شعر را نمیداند، اما من در سفر بودم و وعده کردم بعد از بازگشت برداشت خودم را از شعر ابراهیم سروده حسین صفا و به خوانندگی چاووشی بنگارم.
چه حکمتیست در این مُردن
در عاشقانه ترین مُردن
و مغز را به فضا بردن
و گریه را به خلاء بردن
چه حکمتیست که در آغاز
نگاه من به سرانجام است
بِبُر به نام خداوندت
که لطف خنجر ابراهیم
به تیز بودن احکام است
نبخش مرتکبانت را
تو حکم واجب الاجرایی
و عشق جوخه ی اعدام است
به دستِ آه بسوزانم
که شعله ور شدنم دود است
کفن به سرفه بپوشانم
که سر به سر بدنم دود است
و نخ به نخ دهنم دود است
غمت غلیظ ترین کام است
و نخ به نخ دهنم دود است
غمت غلیظ ترین کام است
نگاهِ من به سرانجام است
سرنگها همگان قرمز
و رنگ ها همگان قرمز
سماعِ مولویان قرمز
جهان کَران به کَران قرمز
که نقشی از رُژ گلگونت
هنوز بر لب این جام است
بگو ستاره ی دردانه
در انزوای رصدخانه
کدام کوزه شکست آن روز
که با گذشتن نه صد سال
هنوز حلقه ی دستانش
به دورِ گردن خیام است؟
هنوز حلقه ی دستانش
به دورِ گردن خیام است؟
ببین چقدر اسیرم من
چنان بکُش که پس از مُردن
هزار بار بمیرم من
دسیسه های تو میبینی؟
وریدِ پاکِ امیرم من
که در تدارکِ حمّام است
چه حکمتیست در این مُردن
این شعر در کتابی به نام منجنیق آمده است. آلبوم ابراهیم نیز متاثر از این کتاب است و در این گمانم تِرَکهای آلبوم ابراهیم به هم مربوط است و تا حدودی یک ساختار را حفظ کرده است. در ضمن اینکه این شعر ها جنسیتی است و از نگاه مرد، پسر، به جهان نگریسته است. فضای یونگی و آنیمایی آن نیز بالاست.
در تاریخ ادیان سامی، ما مهمترین پیغمبر را ابراهیم میدانیم. و حتی این ادیان به ادیان ابراهیمی نیز معروف هستند. ابراهیم مرز های زیادی را شکست. مرز خرد، مرز اخلاق، مرز زندگی. شاید مهمترین اثری که پیرامون او نوشته شده است ترس و لرز کیرکگارد است و فیلم هامون نیز متاثر از آن. در واقع شاید برای فهم این شعر بد نیست فیلم هامون را دوباره ببینیم.
اما چاوشی به گونه ای دگر شعر را خوانده است و تکلیف را از همان اول مشخص میکند:
نگاه من به سرانجام است.
و سرانجام چیست جز مرگ؟ و وقتی نگاه دائم به مرگ باشد، مرگ اندیشی همه وجودت میشود. مرگ یعنی پایان راه. چه چیز میتواند این مسیر را این نگاه من به سرانجام است را لطیف کند؟ خوش منظر کند؟
چاوشی میخواند بِبُر به نام خداوندت. ابراهیم چه کس را ذبح کرد؟ فرزند و جگر گوشه اش را. فرزندی که آخر عمر و در پیری و به نوعی معجزه وار به آن رسیده بود. عشق تام و تمام. دیدهاید پدربزرگها نسبت به نوه ها چه مقدار مهربان هستند؟ این موضوع دلایل هورمونی و تکاملی دارد. حال حساب کنید اواخر عمر به فرزندت رسیده ای. عشقی که در او دم میزند را میشود حس کرد. هُرم این عشق از پس هزاران سال از تاریخ و اسطوره هنوز لمس کردنی است.
حال چاووشی میخواند بِبُر.
چه کسی؟ اینجا میتواند خطاب به معشوق باشد و خود را اسماعیل دیدن. اجازه دهید یک پرانتز اینجا باز کنم.
برای آنکه این نگاه من به سرانجام است را تلطیف کرد. بشر چندین راه را برگزیده است. چرا که انسان تنها موجود مرگ آگاه است و این دردناکی زندگی انسانیست شاید. یکی از راه های تلطیف آن ،دین و ادیان است. احکام سفت و سخت، چون خنجر ابراهیم، فقه و شرع سفت و سخت، حکم های زیاد، اینگونه زندگی با انواع احکام و شرعیت رد میشد و به سرانجام میرسید و تازه به زندگی ابدی وعده داده شده ادیان میرسی.
راه دیگر راهیست که مولوی میگوید و گویا چاووشی و حسین صفا نیز از مریدان اویند. پاسخ همه پرسشها عشق است. با بودن عشق است که این دره ترسناکِ سرانجام و مرگ، عزیز میشود. میشود ذبیح شد با دستان معشوق. حال میتوانی ذبیح شوی، شعله آتش و یا حتی دودی که به واسطه معشوق از تو شعله ور است. غم معشوق میشود مهمترین معنا
در واقع این شعر پاسخی در معنای زندگیست. معنای زندگی را در عشق خلاصه کرده. غم کشیدن برای او، زجر کشیدن برای معشوق همه میشود عزیز.
این معشوق و عشق را شاعر با رنگ قرمز و حتی اروتیک چون رد رژ قرمز بر لبه جام نشان داده است. فرقی که چاووشی و صفا با مولوی دارند این است که معشوق این دو زمینی است.
یکی دیگر از معناهای زندگی خوش باشی خیامی است. تو مرگ آگاه هستی و سرانجام مرگ را پیش رو میبینی، خیام پیشنهاد خوش باشی و مستی میدهد. مستی به معنای غفلت از چون و چرایی.
اما خیام، اتفاق عجیبی است. او پس از مرگ مهجور شد و تا نهصد سال از او خبری نبود تا آنکه جرالد انگلیسی او را در کتابخانه آکسفورد کشف کرد و ترجمه شد و ایرانیان از صد و پنجاه سال پیش دوباره با او آشنا شدند. من این داده تاریخی را به تازگی متوجه شده ام و حسین صفا این فاصله نهصد ساله کشف مجدد خیام را و فلسفه خوش باش چون نیستی او را به بهترین حالت در شعر خود آورده است.
اما حسین صفا صورت دیگر عشق را نیز به ما نشان داده است. همیشه از عشق قرار نیست چون اسماعیل، ذبیح الله بیرون بیایی و زندگی کنی. گاهی چون ورید پاک امیر میشوی، که در عشق خود به شاه بریده میشود. در تاریخ هست که شاه جوان خود را مدیون امیرکبیر میدانست و حتی او را پدر خود خطاب میکرد. اما عشق به قول مولوی خونی بوَد. پس اینبار پدر در عشق خود بریده شد.
در واقع کلید واژه فهم این شعر نگاه من به سرانجام است، میباشد. و پیشنهاد شاعر، خود را در عشق باختن. یا سرنوشت امیر میشوی یا سرنوشت اسماعیل اما هر گونه که باشی میتوانی از این مرگ آگاهی دردناک خارج شوی. برای درک بیشتر این جمله که نگاه من به سرانجام است میتوان با یک تصویر خیالی آن را نشان داد. ماشینی که با دنده خلاص در سرپایین که انتهای آن دره ایست در حال حرکت است. مسافران این ماشین امکان پیاده شدن ندارند. این مسافران چه وحشتی را تجربه میکنند؟
تجربه ای بینهایت از ترس. برای عبور از این دردناکیِ آگاهی، پیشنهاد شاعر ،بودن با معشوق است. یا مست بودن. شاید در بین این مسافران دو نفر باشند که لب هم میگزند و در عشق هم در تب و تابند و بجای تجربه ترس عشق را تجربه میکند یا یک مست که در حالت مستی ترس از دره را فراموش کرده است
https://t.me/parrchenan