گاهی تماس های دارم با این عنوان که: بیایید ببرینش.
 و وقتی که مشاوره لازم را انجام میدهیم و نامتناسب با درخواست آنهاست. سؤالی گله آمیز  می‌پرسند؟ پس شما آنجا چه میکنید؟ 
به آنها معمولاً توضیح میدهم که من متناسب با فضای سخن، ارجاعات لازم و سخنانی که در حل مسأله شأن کمک کند داده ام( کاری انجام شده است). اما متوجه نمی‌شوند. چرا؟
چون فقط تمایل داشته اند آنچه که خود می‌خواهند، یا خود دوست دارند را بشنوند. و چون این، نمی‌شنوند این ذهنیت در آنها شکل میگیرد که پس کاری انجام نشده است.
 نتیجه:
۱.وقتی برای خود یک انتظار ایجاد کردی، ( بیایین ببرینش) امکان شنیدن یا دیدن افقها و سخنان تازه را از خود دریغ کرده ای.( فقط خواسته انتظاری خود را خواهی دید) خود را نسبت به آن موضوع آسیب پذیر کرده ای و امکان نو آوری و خلاقیت، حل مسئله را از خود گرفته ای.
در واقع سخن بی مسما و نا مفهوم و خنده دار «قانون جذب» شما را از دیدن و شنیدن و اندیشیدن در چیزهای نو محروم می‌کند.
 این‌جا در واقع اسیر گره های زبانی در لایه های پیچیده فکری ذهنی  هم میشویم.
اگر به جای جمله انتظاری بیایین ببرینش جمله پرسشی ناشی از ناآگاهی مطرح میشد: مثلا من با این همسر چه کنم؟
موضوع بسیار فرق میکرد. و اتفاقاً این افق ها و سخنان تازه که میشنود را راهگشا میبیند.
 این پیچیدگی در لایه های ذهن شاید در نوع زبانی که استفاده میکنیم نُمود داشته باشد. مثلا اگر قاطع تصمیم گرفته باشیم و منتظر اجرای فرامینمان ( گویی پادشاه هستیم اما در واقع فردی کاملا عادی )، از تماس حاصلی نمی‌بریم اما اگر اصل کوانتومی هایزنبرگ، «اصل عدم قطعیت» را در ذهن جاری داشتی، نوع زبان و جمله بندی نیز تغییر می‌کرد و پرسشی میشد چون قطعیتی در کار نبوده است.
۲. من از افرادی که تماس می‌گیرند و با  قطعیت  جمله بیایین ببرینش  را انتخاب میکنند متعجبم.
 آیا اینها در ایران زندگی نمیکنند؟ در کجای قانون و عرف و شرع این مملکت، چنین رفتار قاطع و چکشی جاری بوده که حالی زنی نسبت به همسرش؟
۳. همچنان نقش معیوب سیستم آموزش و پرورش را در نوع چیدمان سخن( درس های از قبیل ادبیات فارسی) در نوع تفکر( بینش و جهانی بینی درس‌هایی چون علوم اجتماعی و علوم دینی و...) و ضعف در شناخت از حقوق اصلی و ابتدایی ( درسی نداشته به نام قوانین و یا شاید علوم اجتماعی)
را در این نوع تماس ها پر رنگ میبینم.
@parrchenan

در جستجوی آبی ها جلد دوم کتاب بخشنده است. رمان نوجوان، که سال پیش جلد اول و این روزها جلد دوم را خواندم.
کتاب، چند مفهوم اصلی نیچه ای را بر می‌شمارد و رو می‌آورد. کتاب بر جمله معروف اگر چیزی مرا نکشد قوی تر میکند جولان میدهد و در نهایت معنای زندگی، خود زندگی را در فقط هنر باز نمایی میکند. هنر را امری ازلی دیده و هر چیز جز هنر را برای زندگی انسان نجات دهنده نمی‌داند. 
اما آبی:
دو نکته دارد، قطعه‌ای از شعر شاملو که : آی عشق چهره آبیت پیدا نیست...
و رنگ صلح آبیست، که رنگ عشق نیز هم.
و نکته دوم عدم وجود واژه آبی، در کل غزل حافظ است. گویی چنین واژه ای آن زمان نبوده و البته مفهوم عشق و صلح در آن زمان نیز رخت بر بسته بوده است.
نتیجه گیری خودم از این کتاب:
 ۱. رنگ آبی و ارادتمدم به آن و حضورش در زندگی ام را( از لباسی که میپوشم، منظره ای که میبینم، آسمانی که زیر آن راه می‌روم) را جدی بگیرم. هر گاه این رنگ در زندگی ام کم بود، به صلحی که در آن هستم یا نیستم، به عشقی که دارم یا ندارم شک کنم.
۲.یکی از نشانه‌های نبود آبی در زندگی، حضور پُر ترس در زندگیست. هر گاه از ترس جانوران ندیده ترسیدم آبی وجودم کم خواهد شد
@parrchenan