با کفشهای دیگران راه برو
رمان کودک
با کفش های دیگران راه برو
نوشته شارون کریچ . مترجم کیوان عبیدی آشتیانی انتشارات
کتابی عالی بود. عاااالی.
این کتاب را بخصوص میشود، برای گروه درمانی و خود درمانی نیز استفاده کرد. نتیجه گیری پایانی شگفت انگیز دارد که میتوان تشریح آن را در کتاب حیوان قصه گو بصورت شبه علمی یافت. با کفش های دیگران راه برو، شاید در ابتدا مفهومی ساده باشد، اما این رمان نشان میدهد چه راه سختی است.
جنس کتاب از سفر گفتن است. اول به من میگویید یکجا نشین نباش .شده از این صندلی به صندلی دیگر برو، از خانه ای به خانه ای دیگر و از شهری به شهری.
تو قابلیت داستان سازی داری.
مراقب باش با داستانی خود را محکوم نکنی.
نتیجه ای که از خوانش این کتاب گرفتم این است که با کفش دیگران راه بروم و آنگاه به درک بهتری از دیگران برسم. اینکه راه رفتن با کفش دیگری، کاری آسان نیست. برای فهم خود و دیگری راهی رنج آور در پیش داری.
کتاب در خودم و در سکوتم غرقم کرده بود. شب قبلش شیفت بودم و گویی اندازه دو شبانه روز سهم حرف زدنم را پشت تلفن خرج کرده ام. از صبح به زور حرف میزدم.
یاد بابا افتاده ام، خانه ما در سکوت بود و خانواده عمو، پر از صدا. با هم اتفاق نظر داشتیم که خانه آنها خیلی صدا دارد. وقتی با بابا دور هم بودیم سکوت وقتی میشکست که بابا میگفت:
چهار عمودی اولش الف، پنج حرفی کوهی در تانزانیا!!.
سرم رو به زور از کتاب بیرون میاوردم و میگفتم،: نمیدونم.
با یک خشم طوری ناشی از گیر کردن وسط جدول با صدای بلندتری نسبت به سوال اش میگفت: حالا یکم فکر کن.
به خاطره ای دیگر پرتاب میشوم.
جلو تلویزیون نشسته بود و داشت گزارش ورزشی میدید و تخمه میخورد.
جلو تلویزیون نشستن و بازی دیدن را به خاطر تخمه شکستن دوست دارم.
کنارش نشستم و مشتم را پر تخمه کردم و شروع به شکستن و دیدن بازی کردم. تیم ها آبی و قرمز پوشیده بودند. ده دقیقه!! از دیدنم گذشته بود که یهو متعجبانه گفتم: چرا اینها با دست توپ را میگیرند؟ بابا نگاه عاقل اندر صفیه از گوشه چشم بهم انداخت و گفت: هندبالِ!
و من تا ده دقیقه آنقدر غرق در تخمه بودم که بازی را فوتسال میدیدم!
در اتوبوس به انتهای مسیر رسیده ام و می اندیشم چرا این خاطرات به ذهنم ورود کرده اند؟ از پستوی سالهای دور. کجا بودند؟ و چرا آمدند؟
پاسخش را می یابم. کار کتاب با کفش های دیگران راه برو و سکوتی است که در آن بودم. کتاب حالات وجودی و عمیق انسانی زیادی دارد که تو را با خود میبرد دور. به ژرفای خیال.
کتاب جای گفتگو بسیار دارد.
اگر کسی خواست بگوید که امانت دهمش.
بیش از ده کتابفروشیُ شهر کتاب را سر زدم، تا یافتنش. پیشنهاد یکی از خوانندگان پرچنان بود و از ایشان بسیار سپاسگزارم.
اگر وقت خالی یافتم، به شنیداری تبدیلش خواهم کرد.
@parrchenan