همنوایی شبانه ارکستر چوبها
 رضا قاسمی

سالها پیش خوانده بودمش. اما هیچ یادم نبود. بلافاصله شروع کردم رمان دیگرش را یعنی چاه بابل و آن دیگری، وردی که بره ها میخوانند را بر روی موبایلم خواندم . منظورم همان سال‌های دور است.  بر روی موبایل قدیمی ها. همان زمان که نوکیا سلطانی می‌کرد و به چنین روزی غلام نبود. نوکیا نارنجی رنگی بود که کشویی بالا پایین می رفت و اندازه ۵۱۲ مگا بایت حافظه اش بود و  موسیقی پخش میکرد.

از خودم متعجبم چرا آن سالها، فهمی که اکنون از کتاب را یافته ام، نداشتم.
 شاید یکی از عمیق ترین رمانها، پیرامون مهاجرت بود، و سوسو روان فرد مهاجر را نشان دهد. مهمترین آن توقف زمانی فرد، شاید. مهاجرت و روان فرد، در کفه سنگینی قرار می‌گرفت.
 گویی فرد در زمانی غیر مکان مند گم شود.
جدا از ادبیات مهاجرت که این رمان، یکی از نمونه‌های خوب آن است، کتاب پر از نماد پیرامون ایران است. ساختمانی که می‌تواند نماد ایران پس از انقلاب باشد. که جیر جیر چوبهای کهنه اش، ارکستر میزند و کبوترهایش مرگ بر می‌گویند. و در نهایت پارانویایی که در ساختمان، همسایه می‌شود.
 نماد فروپاشی نظام های کمونیستی و ورود آدم های چپ به جرگه کاپیتال و اضافه کرد سه ماه شارژ ساختمان!!

اما من از خواندن این رمان چه آموختم؟
روان پیچیده ، یا بسیار پیچیده انسانی را در ارزیابی های خود، در هر امری، از جا به جایی منزل گرفته تا شریک شدن یا شریک کردن دیگری در زندگی تا مهاجرت، لحاظ کنم
 و فقط به ملاک های کمی و اصطلاحاً تمدنی توجه خود را معطوف نکنم.
که ممکن است دیگر، خودی نماند( در روان) که در آینه دیده شود.
پی نوشت:
این کتاب را به همه افرادی که قصد یا پندار مهاجرت، از شهری به شهری، از محله ای به محله ای و از کشوری دارند را پیشنهاد میکنم. سیر کتاب به سادگی جلو نمی‌رود، نیاز است که تا نصفه کتاب،جلو رفته تا انسجام کتاب را کشف کنید


@parrchenan