هیچ دوستی بجز کوهستان
بهروز قوچانی
نشر چشمه

یک
وقتی که سال پیش جایزه ویکتوریا را گرفت، منتظر بودم دیر با زود به ایران برسد.
این کتاب شبیه رمان ذوب شده عباس معروفی است. همان سال ۸۸ جلو پیاده‌روهای انقلاب، فروش می‌رفت. تو با خواندن ذوب شده، متوجه می‌شدی، درون زندان، پدر‌صاحب‌‌بچه ات در خواهد آمد. گویی که آن روزگار،  برای ترس انداختن در دل دانشجوِ کتاب خوان چنین راهی را هم در نظر گرفته بودند.
کتاب هیچ دوستی بجز کوهستان نیز انگاری که چنین چیزی در بطن خود دارد با این مضمون: اگر خیال مهاجرت قاچاقی به استرالیا دارید، پدر‌صاحب‌بچه تان را استرالیا در خواهد آورد.
دو
رمان را بخواهم تعریف کنم، تلفیقی است، از مردم فرودستان، با قشر متوسط، تلفیقی بین بینوایان ویکتور هوگو با محاکمه کافکا.
ادبار، بدبختی، پوچی، تگنا، روزگار نکبت بار زندان و هیچ و هیچ و هیچ.
 هر بار که مرد چشم سبز( در کتاب، شخصت اول داستان خود را اینگونه معرفی کرده است) روی جلد را نگاه میکنی، گویی شخصی از دنیای فرودست، از دنیای ادبار، به تو می‌نگرد. تو را با وجدانت در می‌نگرد، تو آیا غم زجر کشیدگان داری؟ این را از جلد کتاب فهم کردم.
سه
خاطرات شیرین کودکی تو را نجات خواهد داد. چرا؟ چون قوه خیال تو را میتواند زنده نگاه دارد. تو بدرون خودت مهاجرت کنی و با آن خاطرات شیرین، گذر عمر کنی تا ببینی روزگارت چه خواهد شد. همین که در جنگل بی کوه و استوایی جزیره که واقعیت اکنون توست، یاد کوهستان می‌افتی و هیچ دوستی به جز کوهستان های کردستان. میتوانی نجات یابی. دوستی از دوران کودکی. در دوران کودکی
چهار
در این زندگی پر از پوچی، شخصیت داستان، معنایَکی، چیزیکی، می یابد. کجا؟ در حضور یافتن در کنار درخت انبه و تنها شدن اش با او، در حضور او سکوت، صدا دار میشود و جیر جیرک  ها می‌شوند صدای سکوت.( این بخش کتاب را خیلی دوست داشتم)، ممارستها و بالارفتن های از درختان بلوط در دوران کودکی تو را با درخت انبه در سرزمین استوا، دوباره آشتی میدهد.
پنج
و سئوال یا جمله که همیشه در پایان کتابی از خودم میپرسم:
این کتاب را خواندم و نتیجه گیری شخصی کردم که...
نوشتن نجات دهنده است.
نوشتن مثل نویسنده همین کتاب، که از زندان جزیره مانوس نجات یافت.
 نجات دهنده است.
نوشتن تو را از پشت لبخند، پشت قهرمان، پشت مهربانی، پشت گاو ( شخصیت های داستان)، که راهکارهای و مکانیسم های دفاعی  در روزگار سختی هستند، نجات خواهد داد. تا درمانده  نشوی. او تو را در این جمع در شرایط ناجور، نجات خواهد داد، چرا که تفرد تو را تضمین خواهد کرد.
او( نوشتن) ناجی تو خواهند بود.
 شش
 این کتاب به نوعی خاطره_ داستان است. راوی و روایت از روزگار مرد زندانی.

@parrchenan

برشهایی از کتاب

 

«دالگه یعنی مادر...
چه کسی مادرش را صدا زد؟ کردها را خوب می شناسنم رابطه مادران و پسران کرد با رابطه مادران و پسران در هر جامعه و فرهنگ دیگری فرق می کند: رابطه ای عمیق پیچیده و حتی غیر قابل فهم برای خود کردها چه برسد به کسانی که کرد نیستند وقتی پسری مادرش را صدا میزند اتفاق بزرگ در هستی در حال رخ دادن است این رابطه کاملاً فرق می‌کند با رابطه که مادران کرد با دخترانشان دارند اعتراف می کنم که برای من هم غیرقابل درک است همانطور که خون درون رگ هایم را حس می کنم رابطه با مادر را هم حس می کنم این اتفاق را نمیتوان عمیقاً فهمید و هم میتوان هیچ از آن سر در نیاورد.


زندگی در چرخشی بیهوده بین صبحانه و ناهار و شام سه کلمه ای که بیش از هر چیز با مفهوم تحقیر پیوند داشتند


من که فکر می کنم صدای جیرجیرک موسیقی سکوت است و سکوت با صدای جیرجیرک بیشتر هویت پیدا می کند و برعکس


مرگ با اینکه عظمتی به اندازه خود زندگی دارد بسیار ساده اتفاق می‌افتد پوچ و بیهوده درست مثل خود زندگی اشتباه است اگر خیال کنیم مردن ما با مردن میلیاردها انسان دیگری که تا به حال مرده اند و از این پس نیز خواهند مرد خیلی متفاوت است نه مرگ حادثهی ساده است و همه مرگ ها پوچ و بیهوده اند. مردن در راه دفاع از یک سرزمین یا یک ارزش بزرگ با مردن برای یک بستنی چوبی هیچ تفاوتی ندارد مرگ مرگ است: ساده و پوچ و ناگهانی  درست شبیه تولد.»


@parrchenan