با توجه به شرایط کشور و بی عدالتی حاکم بر آن بخصوص در این یکی دوماهه، شروع به خوانش این کتاب کردم،
قلم معجزه گون مسکوب را در کتاب دیگرش، کوی دوست خوانده بودم.
کتاب با فهرستی جالب شروع میشود، فهرستی که تا به امروز ندیده بودم، غروب، شب، طلوع.
 آیا گذشتگان ما، اساطیر ما، کشته شدن سیاوش را پایان کار و افتادن در ظلمتِ شب دیده بودند؟
 آیا همه چیز تمام است؟
آریایی با زندگی شبانی اما اینگونه نمی‌نگریست، او هر بامداد، با رمه ی خود دیده بود، از دل سیاه شب، نطفه خورشید زایش میکند. او دیده بود از دل زهدان تاریک هر مادر، زنده ای، موجودی، روشنایی، بیرون میزند. پس در اسطوره هایش هیچ گاه به شب، مومن نشد.
 در کتاب، موضوعی به نام خویشکاری مطرح میشود.
 این که رسالت هر پهلوان و فرد، بصورت ازلی نوشته شده بود و او باید شناسایی می‌کرد آن را.
 حال، سیؤال اینجاست، خویشکاری ما کدام است؟
آیا ما خویشکاری داریم؟
 آیا می ارزد برای خود خویشکاری لحاظ کنیم؟
 آیا این نه حرف نیچه است که ارزش خود بی آفرین؟
خویشکاری من، شاید این باشد که راوی باشم و از دل سیاه ترین شبها،  کور سوی ستاره، حداقل روشنایی ببینم و روایت کنم، جوری دیگر دیدن را.

مسکوب به زیبایی نشان می‌دهد چگونه اسطوره سیاوش در سرزمین ایران، به حسین بن علی شیفت پیدا می‌کند.

 اما آیا من ایرانی میدانم سیاوش چه کرد؟
 بخدا که یک از هزار ما بداند!!
به دامن افراسیاب پناه برد!! عجب. من تا به امروز نمی‌دانستم.
 او مهاجرت کرد، آیا مهاجرین از این سرزمین می‌توانند به سیاوش نگاهی دوباره بی اندازند؟
به قول مسکوب، سیاوش، مردِ آنسوتر است.
 این‌جا به خوانندگان مهاجر کرده این نوشتار، پیشنهاد خوانشی متفاوت از مهاجرت سیاوش به توران را دارم. توران، افراسیاب. چرا؟
چون پیمان نشکند. پیمان چیست؟ تا کجاست؟ از چه وام میگیرد؟، از صداقت، پس ریشه هر پلشتی، دروغ است که ضد صداقت است.
 کتاب با تحلیلی موجز و کوتاه نشان میدهد، چرا و چگونه دروغ در باور اساطیری و تاریخی ایران زمین، بزرگترین گناه بوده و از آن پیمان شکستن بر می‌خواسته و پیکان شکستن یعنی بیداد.

وقتی که کتاب را به پایان رساندن، به این اداراک رسیدیم که هنوز من ایرانی با همان فرمانی که اسطوره ساخته شده و فردوسی آن را سروده زیست میکنیم و این هم خوب است و هم بد.
 بد, چون، هنوز نتوانسته ایم با هزاره سوم خو کنیم. انگار که یک ژاپنی، هنوز فرهنگی سامورایی‌ داشته باشد.
 اما خوب، این که میتوانی با حضور در این تاریخ، در این فضا، در هر کجای این عالم که باشی، خود را، ریشه در ادبیات و زبان و فرهنگ ایرانی بینی و معنای زندگی در خود تولید کنی.
با خواندن این کتاب، فهمیدم بهتر است، دید کلی و فرآیندی به تحلیل ها و نگاه ها دهم، از موضوع جزئی مثل گذر سیاوش از آتش در گذرم و حتی از مرگ او، شب را همیشگی مپندارم، و به کیخسرو و طلوع فکر کنم. به گمانم حتی این نگاه، می‌تواند در همین امروز زیستمان، جاری باشد. و با این تعریف، این سخن:
من از نهایت شب حرف میزنم یعنی تا درنگی دگر، بامدادان سر برخواهد آورد.

بین این دو کتاب سوگ سیاوش و کوی دوست مسکوب، دومی فلسفی تر، ادبی تر، و فسفر سوز تر بود برای من و ترجیحم آن است روزگاری دوباره آن را بخوانم.

 پی نوشت:
۱.به عدد چهارده و نقش آن در ادبیات و عرف ما تا  سن بلوغ مردان ، تا حتی مهریه، دقت کرده اید؟
و این که ماه از پس چهاردهمین شب و ورود به پانزدهم لحظه، میلیون ها سال، در گردش بوده است؟

 ۲.برایم آموزنده بود که  پیران، مسن ها، کهنسالان را اینگونه نام نبرم، چرا که در کُنه خود احتمالأ واژه، بار منفی دارد. مسکوب واژه، پُر سالی را انتخاب کرده، در پرسالی، یک نوع کُنش هست. اینکه فرتوتی یا هنوز سالم، به تو و چگونگی زیست تو بستگی دارد. میتوانی رستمی باشی پُر سال اما نه فرتوت.


@parrchenan