فقط روزهایی که مینویسم
از ساعت نه شب زنگ میزد و همکارم، مسئولیت رِتق و فِتقش را بر عهده گرفته بود. زنی بود بی جا و مکان که گرمخانه های شهرداری از بابت کرونا به داخل راهش نمیدادند. بارها و بارها تماس میگرفت و کمک چندانی از همکارم ساخته نبود. همکارم در جریان بود و میگفت این وضعیت تقصیر خودش بوده است. تا اینکه همکارم آف شد و یک و نیم شب زنگ زد و من پاسخگو شدم. بسیار حرف میزد، همه آن حرفها را که بارها گفته بود و تکرار کرد. گفتم دست ما به شهرداری نمیرسد ولی اگر بخواهد تلاش میکنم در مراکز بهزیستی اسکان پیدا کند. گفت هزینه ای برای رفت و آمد ندارد. از در همدلی در آمدم و در انتهای سخن همدلانه ام گفتم، برایش اسنپ، به هزینه شخصی میگیرم، تا شب را بی جا نماند. این همدلی بر او کارگر افتاد. گفت دیگر تماس نمیگیرم و خودم مشکلم را با شهرداری حل میکنم.
این روزها از بابت کرونا پذیرش سخت و طاقت فرسا شده است. و افرادی که شهر خانه شأن بود و فرو دستان جایی برای شبمانی، سخت پیدا کنند.
عملاً با زبان بی زبانی گفته اند که پذیرش را سخت کنید ( اصلا نکنید). ضمن اینکه دو تن از همکارانمان هم بابت کرونا فوت کرده اند. اما از یک موضوع غافلیم.
آن زمان که بحران ماسک بوجود آمده بود، خواندم زنی به داروخانه مراجعه کرده بود و داروخانه دار ماسک ها را مخفی کرده و برای خود و دوستانش نگه داشته بود.
آن خانم هنگام خروج از داروخانه فریاد زده بود:
احمق! آخه برای اینکه تو کرونا نگیری باید من هم نگیرم ورنه تو خانواده ات از من خواهی گرفت.
آنچه که این روزها نام چرخه به خود گرفته است. هنوز در اذهان بسیاری از ما و بخصوص مسیولین ارشد آسیب های اجتماعی شهرداری و بهزیستی و کشور، هنوز فهم نشده است.
من فکر کنم، بسیاری از درک این چرخه و چگونگی کنش و واکنش آن عاجزند، یعنی مغزشان قدرت تحلیل موضوع را ندارد و به نظرم حق دارند هم، برای فهم این موضوع به حداقل ذهن ریاضی یا شطرنج آموخته یا تربیت شده نیاز است که آموزش و پرورش ما کمتر در این امر کوشیده است. ذهن تربیت شده و آموزش و پرورش!! حاشا و کلا.
آی جناب مسئول، برای توقف کرونا، راه ندادن یا سخت کردن پذیرش، همان احمقانه رفتار کردن داروخانه دار است.
ای کاش ذهنهامون کمی بیشتر تربیت شده بود و مفهوم این زنجیره را ادراک میکردیم.
ذهن ایرانی تربیت شدگی اش، چیزی شبیه بازی ایرانی، تاریخی تخت نرد است. شانس و هر چه تاس برایت آورد. فقط تو بلد باش و بهترین بازی را با تاس کن. شانس بیار و کرونا نگیر. بهترین بازی ات را کن، پس ماسک را از برای خودت بردار. رفتار آقای مسئول بهزیستی و داروخانه دار از جنس همین نوع تخت نردی فکر کردن است. شانس بیار و نگیر، پس اجازه نده کسی ورود کند و وارد شدن به مرکز را سخت و یا محال کن.
ای کاش از کودکی به جای تخته نرد، شطرنج را یاد میگرفتیم و قدرت تحلیل و پوزیسیون چیدن را میفهمیدم. این که برای آنکه من مراقب خودم باشم، باید تو هم خوب باشی.
این تو، میشود، فرد مهاجر نشین، افغانستانی غیر مجاز و مجاز، کودک کار، زن خیابانی، کارتون خواب، معتاد، بی جا و مکان. ندید گرفتن آنها، اخراج کردن آنها، بی تفاوت نگاه کردن به آنها، از همان عدم درک ذهن شطرنجی و نگاه تخته نردی بر میخیزد و ابلهانه.
کرونا روزی روزگاری تمام شد، به فرزندان خود، شطرنج بیاموزیم. ذهنشان را تحلیل گر پرورش دهیم.
@parrchenan
الهی چاره کن این درد و حرمان
بر افشان در جهان دارو و درمان
خلایق را رها کن زین غم و درد
براین خلق جهان فرما تو احسان
بشر سر در گریبان برده زین غم
پسندت کی بود این چشم گریان
بیا بهر خدا درمان کن این صعب
بیا این خطه را بخشا تو سامان
جهانی پر شد از ترس و غم دل
توئی خالق توئی آن میر فرمان
دهی هم درد و هم درمان و دارو
کجائی ای تو آن سلطان سلطان
مگر در خواب رفتی ای شهنشه
نمی بینی تو این خلق پرافغان ؟
تو که خوابی نداری پس کجائی
چرا نائی برون از کاخ و ایوان ؟
همه عالم دو دستان بر دعایند
توبستان این دعا ازخلق حیران
شاهد( استاد محمود قنبری)
کتاب فقط روزهایی که مینویسم
آرتور کریستال
نشر اطراف
اگر اهل نوشتن، اهل شعر گفتن، اهل قلم زنی هستید، این کتاب تا امیدتان نمیکند. شما را با جهان آنها که مینویسند آشنا میکند. میفهمیم ما در اصل امتناع، مشترکیم . این که با نوشتن، فکر میکنیم. تحلیل میکنیم.
برشی از کتاب:
«مرگ مادر زیبایی است. چه نیازی به زیبایی در حیاتی که ابدی است ؟ آیا اینطور نیست که در زندگی زیبایی مییابیم، چون کوتاه است، که هنر می آفرینیم چون هنر بخشی از جهان خلقت نیست، که فلسفه بافی می کنیم چون هیچ وقت نمی توانیم مطمئن باشیم که دانش مترادف با حقیقت است؟ البته که حتی فیلسوف ها و افسردگان قسمخورده نیز دائماً در اندیشه مرگشان نیستند ... مرگ اندیش ترین متفکر هم ممکن است رشته افکار اش با مسائل عادی تر زندگی خارج شود و این هیچ کجا بهتر از [رمان] چرم ساغری بالزاک تصویر نشده آنجا که قهرمان جوان درنگ می کند تا به همه تمدن های مرده ای که آمد و رفتهاند بیندیشد به فرصتی بی رحمانه کوتاهی که روی این زمین داریم و به این فکر میکند که اگر قرار است در آینده به نقطه ریز و نامرئی تبدیل شویم پیروزی ها عشق ها شکست ها و نفرت های من واقعاً به چیزی می ارزد یا نه البته که همه چیز بی معنی است و بیهوده...»
@parrchenan