تا طلاق نگرفتند کتاب ننوشتند
کتاب تا طلاق نگرفتند کتاب ننوشتن، اثری از فردین علیخواه، کتاب خوبی پیرامون جامعه و تغییر نگرش من به جامعه خودمان بود.
اینکه من به عنوان مخاطب این کتاب، با جستارهای دو صفحه ای روبرو بودم که در پایان آن با خود می اندیشیدم که من چگونه ام؟.
خوانش این کتاب را توصیه میکنم، به خصوص آنها که در جمع های دو و چند نفره هستند، دوستان، پارتنرها، نامزدها و زوجین.
این کتاب قابلیت شکوفایی در رابطه و زندگی و فکر دارد و پتانسیل و محفلی مفید برای سخن راندن و اندیشیدن، گاهی میخواهیم و تلاش داریم به جای آنکه دلار و آشوبها و حاکمیت و سیاست میدان سخنمان باشد، از چیزی دگر دم بزنیم و آن چیز دگر را نمی یابیم، این کتاب میتواند آن چیز را در اختیار آن جمع قرار دهد بدین گونه که یک جستار دو صفحه ای از کتاب را خوانده و سپس پیرامون آن، گفتگو شود.
@parrchenan
یکی از جستارهای این کتاب
که بر من خوش نشست،
مواجهه نویسنده در اتوبوس بین شهری، با دو دختر تینجری بود.
آن دو در صندلی جلو او نشسته بودند و با صدای بلند از یک هندزفری، موسیقی تینجری گوش میدادند و با خواننده لب خوانی میکردند و همین موضوع باعث سلب آرامش نویسنده شده و به یک سوال رسیده بود:
اینکه آیا به آنها تذکر بدهم یا نه؟
نویسنده بیش از ده مدل از مواجهه خود با این موضوع را مطرح میکند و هنوز پا در هواست که آیا متذکر بشود یا نه؟
چیزی که کتاب به من داد، این بود که مسایل بسیار ساده ای که ما فرض میکنیم، شاید بسیار پیچیده باشند.
بسیار در بسیار.
و نیاز به فلسفیدن و تأمل ورزیدن دارد.
حتی متذکر شدن.
@parrchenan
معمولا ساعت نه شب منزل میرسم و چون از صبح بیش از ده کیلومتر یا راه رفته و یا دویده ام و شیب تند تا خانه را آن هم نزدیک ده کیلونتر رکاب زده ام، بسیار گرسنه هستم.
وقتی در سر سفره شام مینشینم و مادر، شامم را میدهد، تقریباً همیشه شگفت زده میشوم، از این همه خوشمزگی. چگونه؟ مگر ممکن است؟ گاهی از خوشمزگی غذایی بغضم میگیرد، گاهی طماع میشوم و آنقدر میخورم که چیزی برای دیگری نماند.
چند شب پیش بود که مادر، کوفته درست کرده بود، با هر قاشق که میخوردم، مزه ای جدید کشف میکردم:
مامان سیر هم زدی؟ بهبه بهبه
مامان فلفل سیاه هم؟ بهبه
تقریباً هفت، هشت مزه متفاوت یافتم.
در اوج لذت و حیرانی بودم، گفتمش:
مامان بخدا تو جادوگری.
اگر، مدعی پیامبری میشد و میگفت این معجزه ام، به معجزه آن و مدعایش ایمان میاوردم.
اما چرا اینها را نوشتم:
اینکه دلتان برای مادرتان تنگ شود. پس هوس مزه غذای او کنید و بیشتر به او سر بزنید.
و اگر مادر نبود: به شبیه ترین به او متوسل شوید و به در خانه او روید.
برداشتی که من از سخنان استاد مهر آیین که سخنرانی اش را در پست های پیشین گذاشته بودم، این بود:
«بود ما در حضور دیگری بودن است» بله گفتن و از نه گریزان بودن است. در روزگاری که در حضور دیگری بودن کم رنگ شده است، تشویق به حضور در جمع، آن هم شبیه ترین به روزگار مادری، فکر میکنم امری میمون باشد.
@parrchenan
بر روی دوچرخه بودم و سمت تجریش، در حال رکاب زدن. در یک داستان کوتاهی را گوش میدهم، شش دقیقه که از داستان میگذرد، دچار حیرت میشوم،
داستان فوق العاده ایست.
خنده و خشم و گریه ام را در شانزده دقیقه در میآورد.
در شانزده دقیقه مسایل اگزیستانسیالیستی ،تاریخی ، تاریخی چهارصد ساله و هزاران ساله، را بیان میکند،
خشم، سکس، عشق، علم، مذهب و... همه را در شانزده دقیقه گنجانده است.
بخصوص آنکه نویسنده با لهجه خود، داستانش را میخواند.
این داستان، مستحق، جایزه ای فرضی، به نام اسکار ادبیات است،
چرا که این داستان، شنیداری اش، با لهجه نویسنده، تبدیل به فیلمی میشود در ذهن من. فیلم کوتاهی که صوتی ایست و بازیگرانش با کلام نویسنده در ذهن من نقش آفرینی میکنند.
حتماً، تاکید میکنم، حتماً آن را در فضایی آرام گوش کنید.
@parrchenan