جز از کل
کتاب جز از کل
نوشته استیو توان
با دو ترجمه
زهرا یعقوبیان
و پیمان خاکسار
@parrchenan
دو سال پیش بود که همکارم پیشنهاد خوانش کتاب جز از کل را کرد اما از حجمش ترسیدم.
چند مدت پیشم بود اما می ترسیدم شروع کنم. مدتها بود رمان ۶۴۰ صفحه ای نخوانده بودم، بدنم از عادت در آمده بود.
اما وقتی بهار، این کتاب را هدیه گرفتم و دوستم پیشنهاد خوانشش را کرد، شروع کردم. تا صفحه ۵۰_۶۰ آن یک نواخت بود، اما بعد از آن شروع به جذاب شدن کرد.
جذاب از جهتی خاص:بی معنایی زندگی را جز به جز ، لحظه به لحظه، نسل به نسل، توضیح میداد.
قبل از این که به صفحات انتهایی کتاب برسم، کتاب را اینگونه برای خودم شرح کرده بودم که گویی در یک اقیانوس در قایقی زوار در رفته حضور دارم. میدانم این قایق قرار نیست به هیچ ساحلی برسد،
این اقیانوس همان زندگی ایست و این پارو زدن در وسط آن، همان بی معنایی.
کمتر کتابیست که خوانده باشم و این گونه جز نگرانه، بی معنایی زندگی را تشریح کرده باشد.
کتاب هر از چندی صحنه ها و کلمات و جملات زیبایی را به تصویر میکشد، درست گویی از درون همان قایق که وسط اقیانوس هست، تو منظره زیبایی از نهنگی، طلوع و غروبی، شیرجه پرنده ای در آب ببینی.
این تصاویر واقعا خواندنی بود، بخصوص که تم فلسفی هم داشت. کتاب اینگونه بیان میکرد که گویی آدمی هر چه فلسفه دان تر باشد، دیوانه تر و بی معنا تر خواهد شد.
کتاب پیرامون روابط پسری پدری ایست و درون مایه های روانشناسی دارد.
اینکه شاید هر پسری حلول یافته پدرش باشد.
و این چقدر برایم آشنا بود، وقتی که رابطه و خاطره های خودم را با پدرم مرور میکنم. اینکه چه خط پر رنگی درون زندگی هر فرد، پدری بر پسری اثر میگذارد. این رابطه که درون ناخودآگاهم نفوذ کرده است. گویی که پدر، در من زندگی میکند.
صفحات پایانی کتاب که پیرامون مرگ پدرش بود، بسیار تلخ و عمیق بود، حضور فیلسوف اسپانیایی اونامونودر خط به خط آن مشهود بود و انتهای کتاب، شخصیت داستان گویی چیزکی از معنا و معنایی زندگی را پس از سفری طولانی و خطرناک پیدا میکند که همان را سفت نگه میدارد.
گویی برای یافتن معنای زندگی، آن هم نه چیزی خاص، که مختصر و زمان مند،( سفر به اروپا و یافتن اقوام مادرش و پیدا کردن چهره جهنمی که نقاشی کرده است)
نیاز به سفری و تجربه ای بس شگرف بوده است.
کتاب، معنایی جدید و امروزی از تقدیر و سرنوشت را به مخاطب ارائه میکند.
اگر به بی معنایی زندگی رسیده اید خوانش این کتاب را پیشنهاد میکنم.
کتاب دو آیتم تنهایی و مرگ را از فلسفه اگزیستانسیالیست را تشریح میکند.
جایی از کتاب، یکی از شخصیت ها که سابقه ورزشکار بوده است و اینک بسیار چاق با شکمی جلو آمده و سفت شده است بیان میکند:
چاق میشم انگار که با خوردن، جهان را بغل میکنم.
و در این بی معنایی چه حرف عمیقی بود. یکی با ورزیدن، یکی با کوه و دوچرخه و دویدن، یکی با درس خواندن و یکی با خوردن، جهان را بغل میکند و کیست که در این بی معنایی مطلق، بیان کند که کدام بر دیگری ارجح تر است؟
پس از خوانش کتاب به یک نسبی گرایی کامل!! دست خواهی یافت.
@parrchenan