شاملویی که من میشناختم
در حال خوانش کتاب شاملویی که من میشناختم نوشته محمد محمدعلی هستم.
این کتاب باز نشر مصاحبه محمدعلی با شاملو در سال ۱۳۶۶ است. به این قسمت از کتاب میرسم:
« دوست من منشی زاده هم مدت ها کوشید ریاضیات را وارد شعر کند، و چیزهایی از قبیل «جذرِصفر» و لابد «کسینوس عشق» و این جور چیزها هم نوشت که فهمشان از توانایی ما که ریاضیات را فقط تا وسط جدول ضرب بلد بودیم خارج بود...»
از این طنازی شاملو خنده ام گرفته است.
بعد به فکر فرو میروم: من به سخنی فردی که بیست سال پیش مرده است و سی و سه سال پیش مصاحبه شده خندیده ام. در واقع گویی فردی از دل تاریخ از دل قبرستان، از درون هیچستان برخواسته است و با من طنازانه سخن گفته. آیا شما هم چون من از معجزه زبان، این کشف بزرگ انسان این قلمرو بسیار طولانی بشر، شگفت زده شده اید؟
از محمدعلی سالها پیش رمان خوانده بودم و میپسندیدمش. این کتاب هم یکی از مهمترین سخنان شاملو را درون خود دارد که شاید این روزها اتفاقاً جای تامل جدیدی داشته باشد:
«تا جایی که من میدانم شما حدود ۶۲ سالتان است ممکن است بپرسم چند سال از عمرتان را در خارج کشور به سر برده اید؟ سوال دیگر این است که در چند ساله اخیر جمعی از شاعران و نویسندگان ما به خارج کشور کوچیده اند شما چه احساسی داشتهاید که مانده اید؟
در مجموع شاید سه سالی تا اواسط اسفند ماه ۱۳۵۷ اما آن سالها را جزو عمرم به حساب نمی آورم میدانید؟ راستش بار غربت سنگینتر از توان و تحمل من است همه ریشه های من در این باغچه است و این ریشه ها آنقدر عمیق در خاک فرو رفته که جز به ضرب تبر نمی توانم از آن جدا بشوم و خود نگفته پیداست که پس از قطع ریشه چه امیدی به بار و بر باقی خواهد ماند شکفتن در این باغچه میسر است و ققنوس تنها در این اجاق جوجه می آورد. وطن من اینجاست. به جهان نگاه می کنم اما فقط از روی این تختِ پوست. دیگران خود بهتر می دانند که چرا جلای وطن کردهاند. من اینجایی هستم. چراغم در این خانه می سوزد آبم در این کوزه ایاز میخورد و نانم در این سفر است اینجا به من با زبان خودم سلام میکنند و من ناگزیر نیستم در جوابشان بنژور و گودمورنینگ بگویم
۱۵ اسفند ۶۵ احمد شاملو»
در پاسخ به شاملو اسماعیل خویی که از کوچندگان است، این سخن را به خود گرفته و این شعر را با عنوان از میهن آنچه در چمدان دارم چاپ میکند:
چراغ تان
می فرمایید
در آنجا میسوزد!
چراغ و چشم شما روشن باد!
که چی؟!
خدای من!
آخر که چی؟!
چه می گویید؟!
و با چه می گویید؟!
مگر چراغک ناچیز من به کجا می سوزد؟!
و یا چرا می سوزد؟!
و چیست این...
این خنجر
این شراره پر زهر چیست
در روشناییِ طنازتان،
که بر دلم میزند
و بال های مرا می سوزد؟
به نیش طعنه یاران نیاز نیست:
خدا را بگو معاف به دارندم:
که نیش کژدم غربت
به جان دوست
که بیش از بس است
چنین که بر جگر خسته می زند ما را
کتاب و بخصوص سخنان شاملو، امکان درک بهتر مرا از شعر و زیستن با شعر فراهم کرد. اینکه چرا شعر بخوانم و خویشکاری و دیزاین زندگی را در چه بجویم.
معمولا در پاییز و شبهای آن که تا به خود آیی زود سر میرسد، شعرِ خونم بالا میزند و شعر خوان میشوم. اگر شما هم چنین اختلالی 🤪😋 دارید شاید این کتاب برای فهم شعر کمکتان کند.
@parrchenan