پرچنان:

رمان درک یک پایان نوشته جولین بارنز با ترجمه حسن کامشاد را چند روز پیش تمام کردم.( با تشکر از دوستم حمید که آن را پیشنهاد کرد)

کتابی که تلاش داشته به سنت نویسنده های کارگاهی انگلیسی نزدیک بشود و تم فلسفی به آن ببخشد.

به نظرم ترجمه ضعیفی داشت. روان نبود. رمانی با تم فلسفی به نام تصرف عدوانی خواندم ام که ترجمه روان و رهایی داشت، اما این کتاب یا اشکال از نویسنده یا مترجم اینگونه نبود.

داستانش پیچیده است و بسیاری که پیشنهاد خواندن آن را میدهند به تک جمله های زیبا آن می‌پردازند و نه مفهوم کلی که رمان دارد. در واقع احتمال میدهم بسیاری که به جزیره های سرگردان جملات زیبا و جزئیات آن پرداخته اند از فهم کلی رمان ناتوان بوده اند.

اجازه دهید اول درکم را از خود داستان و فرایند آن بیان کنم

ما با دو روایت روبرو هستیم. روایت اول زمان جوانی یک مرد که رفیقش، با دوست دختر او، تیک میزند و بعد میفهمد رفیقش خودکشی کرد و روایت دوم همان مرد اما در آستانه کهنسالی و هفتاد سالگی که با نامه ای به مرور خاطرات جوانی اش و اتفاقاتی که بر او پیش می آید میپردازد. این دو با اینکه یکی هستند اما در طول فرایند زمانی نویسنده نشان داده که انگار ما با دو فرد کاملاً متفاوت روبرو هستیم. 

  این اتفاقات در نهایت معلوم میشود، بچه ای با معلولیت ذهنی از رابطه رفیق دوران جوانی اش با دوست دختر دوران جوانی، باقیمانده که چهل ساله است. و اینکه دخترِ دوست دختر دوران جوانی اش را تا مدتها به جای دوست دختر سالقش، فرض می‌کرده و فکر می‌کرده دختر همان دوست دختر دوران جوانی اش بوده است.

اینجا چند سیؤال را نویسنده بی پاسخ می‌گذارد و به نظرم داستان وِل است و انسجام درونی لازمه این نوع نوشته ها را ندارد.

چرا مادر دوست دختر دوران جوانی بعد از چهل سال باید به او نامه بنویسد و از آن مهمتر، پانصد لیر به او بدهد( طبق وصیت نامه)؟

چرا برادر دوست دختر دوران جوانی اش، اشاره ای به مرگ شش ماه پیش خواهرش نمیکند؟

 

اما آنچه که از داستان معنایابی کردم:

 

 یک: امکان عدم رسیدن به یک داوری و نتیجه‌گیری کامل در هر انسان ،که برگرفته از آرای ویکتنشناتین بود. و با گذر زمان و نزول مغز و حافظه و از طرفی دیگر کم رنگ شدن خاطره ها، گویی خاطره ها باز آفرینی و بازسازی میشود.

 اما اینبار به شکل دلخواه.

تا آنجا که یادم می آید دو فیلم انگلیسی دیدم که اینگونه بود و چنین مفهومی داشت. یعنی باز آفرینی خاطرات کهن به شکل دلخواه و بیان آن برای دیگری.

اولین آن فیلمی بود به نام تاوان، شاید نزدیک به پانزده سال پیش دیدم.

 و دومی فیلم pi یا پای که سرنوشت پسری هندی با ببری شناور در دریا بود.

در واقع این نویسندگان با مفهومی که از ویتگنشتاین گرفته اند و شناختی که از فعالیت نارسا و نا اطمینان مغز کسب کرده اند، یک پیشنهاد میکنند:

به داشته های ذهنی خود اعتماد کامل نکن.

و این اول راه نسبی نگری، تساهل گری است که امکان زندگی مجموعه افراد با دین و قوم و رنگ و فرهنگ و اندیشه های متفاوت را در کنار یک دیگر ممکن میکند. این‌جا عنصری به نام تبار شناسی نیچه ای که به تاریخ می پردازد، تاریخی که از ذهن نا مطمئن انسانی تراوش کرده را در مقابل تفکر ویتگنشتاینی عدم اعتماد به واژه ها و زبان، نارسا در انتقال مفهوم، قرار داده است. در واقع ما مطمئن بودن بر هر اندیشه ای را بر من مخاطب جا می اندازد.

تاریخ و تاریخمندی را با توسل به آرای ویتگنشتاین، زیر سیؤال می‌برد و خواهان عبور از تاریخ است. چرا که احتمالاً نادرست و نادقیق است.

 

پس نیاز به باز تعریف هر آنچه فکر می‌کنی هست.

شاید بهترین قسمت رمان آنجا بود که ما پس از اینکه از خاطرات فرد، فهمیدیم او آدم نسبتاً فهمیمی بوده است. با نامه ای زشت که چهل سال پیش برای رفیق و دوست دختر سابقش نوشته شده بود روبرو شدیم.

 شاید اوج این نارسایی مغزی وقتی بود که مرد، دخترِ دوست دختر پنجاه سال پیشش را به جای او فرض کرده و امکان فهم و مرز پذیری جوان تر بودن و پیر تر بودن را نداشت.

چه مقدار شهادت ها، روایت ها، مستند نگاری ها که میتوان بدان شَک کرد. چه مقدار که به پنداره های خود میتوان شک کرد. شخصی را فیلسوف می پنداری و میبینی او هم رفتار بچگانه یک غیر فیلسوف را انجام داده است( متناسب با متن داستان ) این فهم پس از پنجاه سال اتفاق می افتد.

تو نمی فهمیدی، نمی‌فهمی و نخواهی فهمید( سخنی در کتاب)، میتواند بن مایه اندیشه هر کسی شود پس آنگه به قضاوت هایش اعتماد کامل نمیکند چرا که ریشه در نفهمیدن دارد نه ریشه در فهمیدن. چقدر خوب اینجا و در این جمله رای ویتگنشتاین را آورده است.

ای تو، همه هستیم. همه ما معمولی ها و حتی آنها که فکر می‌کنیم هوشمند هستند

( ادامه در قسمت پایین👇👇)

 

@parrchenan

 

 ( ادامه از قسمت بالا)

.

 

دو: مفهوم بچه، بچگی، بچه کسی بودن ، در کل رمان به تناوب تکرار میشود. خودش که بچه مادرش بود( با تاکید نویسنده بر آن), بچه ای از کلاس که بخاطر باردار کردن( باز هم عنصر بچه و جنین) دوست دختر اش( او هم بچه دبیرستانی بود)، خودکشی میکند. تا بچه آدرین که مترجم آن را به نام ایئدرین ترجمه کرده بود!! دخترِ( بچه )دوست دخترش. و بچه خودش سوزی و‌ نوه هایش

ما دو خودکشی‌ داریم که هر دو بخاطر بچه است و بارداری احتمالاً ناخواسته.

نویسنده گویی می‌خواسته مسئولیت عظیم فرزند آوری و بچه را به مخاطبش نشان دهد. و آن را عظیم دیده است که حتی اگر نمی‌توانی از عهده و مسیولیت بچه برآیی، از قطار زندگی پیاده شو! چرا؟؟ چون که بچه و بچه ها هستند که تاریخ را مینویسند و می سازند نه ذهن ما.

 

پی نوشت:

 واژه خون‌بها احتمالأ بابت نفرینی بود که در نامه تونی به آدرین بیان شده بود و اشاره به باورهای خرافی که میگویند ( صحت آن را نمیدانم) انگلیسی ها دارند. داشت

 

@parrchenan