خاری خشک سر برون آورده از برف
جمعه هفته گذشته بود که در بادی شدید قله اینجه گارا را صعود کردیم. یک ساعت مانده به قله، باد شروع شد، بی وقفه بود. دم و بازدمی نه. شل کن سفت کن نه. محکم، ممتد، تند پر قدرت، یک کله، وحشی وحشی وحشی.
نزدیک های قله بودیم و تا بدانجا برای هر گام، به اندازه چندین گام انرژی خرج کرده بودیم. هزینه کیلو کالری گام ها بیش از دَخل و صندوق بدن بود. خرج با دخل همخوان نبود، بَرج بدن فراتر از دَخل بود. زمزمه ها شروع شده بود. دیگه بسه. تا همین جا هم خوبِ. این چند متر را برویم مگه چی میشه؟ خطر داره. دیگه پرتمون میکنه کف دره...
گاهی دیکتاتور میشوم. هم سرعت و صدا و هیبت باد و هم من اجازه ندادیم، زمزمهها بهم وصل بشوند. دستها را بهم زنجیر کرده و قله را صعود کردیم.
من در باد و باران تازه سر شوق می آیم. هر لحظه از نُمود انسانی ام فاصله گرفته و خود را چیزی چون همان طبیعت منطقه میبینم.
شاید در آن لحظات خاصی حضور پیدا میکنم که در لحظه معنای زندگیم را یافته ام؛ اینکه در برابر باد مقاومت کنم. «نَکَنَدم». چیزی چون بوته خاری خشک که هنوز ریشه در زمین دارد و سر از برف بیرون دارد و باد او را نکَنده است.
من همویَم. همان خار باقی مانده از باهار، که حتی به بهار دیگرش امید نیست. هنوز در دامن همین کوه هم. ای باد آن قدر بورز و من آن قدر می مانم که ماندنی باشم. معنایی از زندگی را اینک یافته ام. پس گام بر میدارم، حتی اگر این گام به اندازه دهها گام انرژی مصرف کند.
زندگی این چنین، در لحظاتی معنادار میشود:
تصویر بوته خاری خشکیده و بیرون مانده از برف در برابر باد
@parrchenan
کتاب گزیده تاریخ بیهقی
هر شیفت که میرسیدم اداره یک حکایت از آن را در بین قطع تماس تا تماس بعدی میخواندم.
با صدای بلند و شمرده و آرام.
لذت بخش بود و آموزنده
این که حتی از لحاظ اقتصادی در دوران کنونی میتوان از حکایتهای آن بهره جُست.
اینکه اقلیم چگونه از جمعیت پر و خالی میشود.
اینکه چرا تا سالها جمعیت خطه شمال نسبتا کم بوده و ارزش شهرهایی چون بخارا و نیشابور را نداشته است.
اینکه تا هزار سال قبل داستان تاریخ و زبان پارسی و ایرانی در کشورهای کنونی افغانستان و تاجیکستان و ازبکستان و گوشه سیستان و خراسان جاری بوده است.
@parrchenan