پیمان یهو کیفش را باز کرد و کتاب را هدیه داد.
همینجوری. بی هیچ مناسبتی.
هدیه همین جوری خیلی میچسبد.
گفت خیلی گشتم تا پیدا کنمش. از برف گفته و کوه. بخون خوست میاد.

کتاب هفت داستان کوتاه است.
و برف و سرما و تنهایی و ترسیدن و مهاجرت، درون مایه های داستان هایش هست.
ما همیشه جهنم را از زبان تاریخی عرب فهم کرده ایم، جایی گرم چون آتش.
اما گویی جهنم برای مردمان کوهستانی از جنسی دگر است.
از جنس برف، سرما و این دو ترسناک است، چون تنهایی.

نزدیک به صد سال است که با حضور نفت و سپس گاز، مردمان فلات سرزمین ایران توانسته اند از برف و سرما و ترس آن رهایی یابند ورنه عبور از زمستان برای مردمان، پیش از این دهشتناک بود و پر هیبت. و ما این روزها خاطره خوبی از برف داریم. در زمستان به فکر آدم برفی می افتیم.
اما بشر ساکن در این فلات، بخصوص مناطق کوهستانی اش، سالها با این سرما دست به گریبان بود.

اتفاقی که در اکثر داستان های این کتاب می افتد، ورطه تنهایی و ترس است و وهم و خیال رابط و وسیله رسیدن از تنهایی به ترس می‌شود، چیزی چون خرافات که تو را از تنهایی به ترس سوق میدهد.
و تو از تنهایی و ترس به کوه می‌زنی و اما در عمق عمیق برف دفن می‌شوی. در سفید برف.
تو از هر چیزی، از خودت، خُلقت، مردمانت، کشورت، سرزمینت  سفر به معنای مهاجرت میکنی و در این سفر یا مهاجرت در گُرده آلمانها یا قعر چاه تاریک یا ساختمان هجده طبقه مهم نیست کجا، هر جا دفن می‌شوی.

داستان یازده گانه سلیمان که در کوه‌نوردی و علم کوه و سرچال و در واقع  منطقه تخت سلیمان می‌چرخد، بهترین داستان از برای من بود. و این نکته را در بطن خود از برای من داشت که کوهنورد و کوه‌نوردی از برای ترس است. رسیدن به آن ترس و نه فرار از آن!!!
برای فرار از چیزی بزرگتر.

 

برف و سمفونی ابری
پیمان اسماعیلی
نشر چشمه

@parrchenan