آرش کمانگیر نوشته بهرام بیضایی را در حال گوش دادنم، دوازده دقیقه مانده است به پایان، سرعت ماشین راکم میکنم و از لاین کند رو میروم تا دیرتر برسم و داستان را تمام کنم و حسش تازه بماند و لمس کنم.

 داستان تمام میشود و نمِ اشکم را پاک میکنم و یاد چهار سال پیش می افتم. قرار بود دانشجویان دختر دانشگاه بهشتی را به قله دماوند ببریم. با خودم فکر کردم، حرکتی فرهنگی داشته باشم. بدنی آماده و نفسی قبراق داشتم. نزدیک های قله شروع به خواندن شعر آرش کمانگیر سیاوش کسرایی با صدایی بلند کردم، بلندای صدایم باید بر زوزه باد میچربید. در قله داستان عمو نوروز پایان یافت.

 

تا مسیر برگشت و پناهگاه، چند نفر از بچه ها، قسمتی از شعر را بارها و بارها تکرار میکنند. ورد زبانشان شده است: « منم آرش، سپاهی مرد آزاده...»

 

از آن بچه ها یکی، ناگاه هنوز دانشگاه تمام نکرده مرد. اوایل کرونا بود فکر کنم. ایست قلبی.

خاطره صعود در پندارم هنوز چرخ می‌خورد: خسته بود و در انتهای صف می آمد و من هم با انتها ماندگان ، گروه را جمع میکردم، با همه خستگی و سر درد و کم توانایی با خود تکرار می‌کرد منم آرش... و دوباره شروع به گام برداشتن می‌کرد.

 

اما آرش کمانگیر ِ بیضایی از لونی دگر بود. زاویه دیدی متفاوت و بسیار امروزی. روزی خود را از باد می‌گرفت و تنها.

 

پیشنهاد:

 اگر با قصه آرش یا شعر آرش، حس و حالی دارید. آرش کمانگیر بیضایی را از دست ندهید.

 پی نوشت:

 زادروز بهرام بیضایی، پنج دیماه، را با خواندن کتابی از او در خود درونی و شاد باش گوییم

 

 

@parrchenan