در حوزه رمان کودک و نوجوان، رمان های تألیفی به نسبت رمان های ترجمه شده، کم و در واقع بسیار کم است. 
این چند روز رمان کودک و نوجوانی به نام جاسوس پنجا پنج تألیف خانم فرحناز عطاریان را خواندم.
 حُسن رمان تألیفی آن است که تصویر سازی ها با ذهن مخاطب من ایرانی همساز است. مثلا اینکه زنی چادر به سر در حال ورود به مترو است، تصویری است آشنا برای من که این در زمان ترجمه اتفاق نمی‌افتد، این تصویر سازی ها، رمان تألیفی را نسبت به ترجمه، سرتر میکند پس کافیست رمان تا حدودی قوام خود را حفظ کند. که پنجا و پنج به نظرم این را داشت.
آخرین رمان نوجوانی که تألیفی بود و خوانده ام و هنوز در پنداره ام مانده است، رمان دلقک بود. پنجا و پنج را که با آن قیاس میکنم بسیار نمره بالاتری میگیرد. به این دلیل که انتزاع ها و خیالها موجود در داستان به امری واقعی و بیرونی اشاره دارد و نه مثل رمان دلقک به توهم و امری صرفا خیالی اشاره کرده باشد.

 رمان  جاسوس پنجا پنج به خواننده اش، پیشنهاد می‌دهد ذهن پرسشگر داشته باش ( پرسشهای ابتدایی پنجا پنج) تا بتوانی در بزنگاه های زندگی، تصمیم درست بگیری، و نقطه کلیدی رمان است. نقطه مفقود شده در آموزش و پرورش سرزمین، پرورش،  مهارت تفکر نقاد است. تفکری که از آن سیؤال برخیزد.
 رمان به اعتیاد، آلودگی محیط زیست، حقوق حیوانات و... اشاره دارد کما اینکه تناقص هایی هم دارد. مثلا چرا باید گنده بک ها قتل عام بشوند، اما دلمان برای حیوانات آزمایشگاهی بسوزد؟
 دقیقاً این سیؤال در حقوق حیوانات هم هست. 
چرا  حامیان حیوانات حیات برای گاو و گوسفند و خوک  و مرغ را جدی می‌گیرند اما مثلا حیات میلیون ها موس و پرنده و جونده ای که در مزارع و شهرها زندگی میکنند و نابود می‌شوند را نه. انگار جثه، و دوری و نزدیکی، و بد آمد و خوش آمد ما انسان‌ها در چیزی به اسم حقوق حیوانات اثری تعیین کننده دارد.
 باری به کتاب برگردم.
داستان از طنزی قوی برخوردار است. طنزی که تلخ نیست. سر زنده و سرحال است و معتقدم اثری که در آن طنز باشد، نویسنده فسفر سوزی زیادتری برای خلق آن اثر کرده است. مجبور بوده تصویر سازی ذهنی اش را دوباره ویرایش و بالا پایین کند تا از آن هم ه استخراج کند، تصویر ذهنی را دچار تناقض کند.

نقطه قوت داستان نام شخصیت هاست. که در واقع حتی اثر را ترجمه ناپذیر میکند. امضا دار میکند. مخصوص زبان فارسی میکند . ممبل بر وزن تنبل، ترجمه ناپذیر است. و حتی مدعی هستم نویسنده بیش از هر چیز بر روی نام ها، تفکر کرده و وقت گذاشته است. مثل خود ایرانی ها که برای انتخاب نام فرزندانشان ماه ها وقت میگذارند. فکر نکنم، نام‌گذاری های غربی این چنین، سخت باشد. آنها رئال تر هستند و ما با توجه به تفکر انتزاعی و ایده آلیستی که داریم، سختگیر تریم در نامگذاری. شاید چون این نام همیشه با ماست و پروسه قانونی، تغییر نام در این سرزمین سخت تر از ممالک غربی است.
رمان، با من مخاطب ایرانی، مخاطب بزرگسال ایرانی هم آشناست. چرا؟ چون به تبار و تاریخچه من بر میگردد، من مخاطب  بزرگسال، در ایام کودکی با شهر موش ها، بزرگ شدم، عطسه. تنبل، نارنجی و...
و این زیرکی نویسنده را نشان میدهد که برای رمان خود به حافظه جمعی مخاطبین اش رجوع کرده و آنچه در کودکی با آن شکل گرفته را موضوع نوشته خود قرار داده است. انصافاً در این زمینه یک آفرین بزرگ دارد.

 در جای جای نوشته آموزه های اخلاقی و عرفی که والدین به فرزندانشان می‌خواهند بی آموزند، وجود دارد. مثلا مشکل زورگویی. که حتی تا بزرگسالی و مرگ امتداد می یابد. و همین که فردی صاحب قدرت شد به ضعیف مند، زور می‌گوید. مواجهه با ترس  و بسیاری موارد دیگر...

اما داستان یک نقطه ضعف دارد که  اتفاقاً در ابتدای رمان است. و آن تصویر سازیست که از زباله گردی و جمع آوری زباله ها توسط موش ها بر من مخاطب می سازد و پتانسیل آن را دارد کودکی که این رمان را میخواند، زباله گرد هایی که در سطح شهر و این سرزمین کم نیستند را با تصویر موش و سخیف کردن و خوار کردن مترادف می‌شود را همسان ببیند.
همسان سازی کند.
گویی نوعی  تقویت منفی نژاد پرستی است.
 کودکی که این رمان را میخواند و با چنین صحنه ای روبرو میشود میتواند سرش را از شیشه ماشین بیرون آورد و به زباله گردی که تا کمر در سطل زباله ای فرو رفته فریاد بزند:
موش ۶۱ داری برای گنده بک ها پلاستیک جمع میکنی؟!


به نظرم این قسمت از داستان پتانسیل بد فهمی و تصویر سازی منفی و تقویت طبقه پرستی و کوبیدن فرودستی را داشت. و نویسنده می‌توانست به راحتی آن را تغییر دهد تا چنین تصویر سازی در ذهن مخاطب کودکش حتی امکان شکل گیری ندهد.

با تشکر از خانم فرحناز عطاریان که این کتاب را بر من هدیه کردند و هدیه ارزشمند و با شکوهی بود و هست.
 اول آفرین گفتم بر اندیشه و قلمشان و و کمی حسودی که چرا من چون ایشان نمیتوانم.

@parrchenan