لسینگ
سه سال بعد از مرگ بابا، ده روز بعد از مرگ حاجی بابا و جدی شدن کرونا، رفتم همه عکس ها، دونه دونه عکس ها که از سال هشتاد و پنج با دوربین دیجیتالی که آن زمان، خیلی به روز بود را گرفته و در هارد کامپیوتر ذخیره کرده بودم را دیدم.
نود درصد عکس هام از خود طبیعت بود و از خودم و بابا و از باهم بودنمان کم عکس داشتم. انگار که از همان زمان برایم مسجل بود که اصل طبیعت است و ما فانی و دیر یا زود همه ما ردِ مرگ به خود خواهیم گرفت.
به خودم آمدم دیدم ساعت از دو بامداد گذشته و من تازه به عکس های سال ۹۱ رسیده ام. تا آن زمان همه عکس ها با عینک طبی بودم که از ده سالگی تا هنگام خواب، هم نفسم بود.
اکنون به گونه ای زندگی میکنم، که گویی هیچ زمان، عینکی نبودم. چرا؟ چون انسانم و انسان فراموش میکند، خاطرات اش کم رنگ و سپس محو میشود. همانگونه که بعد از سه سال به عکس ها مراجعه کردم و با عاطفه ای که از آنها نصیبم میشد، در روانم ایجاد میشد، لذت بردم. یادم آمد عینک میزدم هم لذت بخش بود. خاطره بود، همه خاطرات با عینکم عینک رنگ عاطفه به خود گرفته است. عاطفه و خاطره.
امیدوارم روزی را ببینیم که از خاطرات یک اپیدمی وحشتناک که ما در زندگی مان دیدیم برای کودکان نسل های بعدی قصه گویی کنیم.
@@@
از باغ عبور میکردم که چشمم به شکوفه بیدهای درخت کهنسال بیدمشک افتاد. تا به این سن که رسیده ام. بهار برای من چیزی در حد معجزه بوده است. هر سال بهار و چنین روزهایی، گویی که اول بار است با چنین صحنه های مواجه میشوم. بهار برای من حیرت انگیز ترین جلوه طبیعت بود.
چرا بود؟ چرا فعلم، استمراری نبود؟ چرا هست، فعلم نشد؟
این سئوالی بود که در ذهنم چرخید؟ چرا از شکوفه های بید عکسی نگرفتم؟ تو که نود درصد عکس هایت از طبیعت است.
پاسخم این بود:
ذهنم درگیر کرونا است. این که با ما با بشر چه کرد؟ اینکه سه نسل بود که چنین اپیدمی را ندیده بود. اینکه با ما چه خواهد کرد؟ در ایمان و دین و کیفیت اقتصادی و سبک زندگی فردی و اجتماعی ما، زلزله ای خواهد بود. این که کرونا، با ریشه های جان حیاتیمان گویی گره خورده است. همین که از امر بهار شگفت زده نشدم، یعنی در روانم طوفانی است که حتی خوب، به آن آگاه نیستم.
شب هنگام می روم مادرم را از منزل ملوسم ( مادربزرگم) بیاورم. میبینم همه در آنجا جمعند!!( پست های پیشین مربوط به کرونا، این تعجب را پاسخ خواهد کرد)
در حالیکه ماسک زده ام، با یک پرسشگری آمیخته به طنز شِکوه آمیز به ملوسم میگویم:
خوب همه را دور خودت جمع کردی ها.
پاسخی به عمق فلسفه داد. به عمق زندگی بشر. به عمق طبیعت. به عمق سنت. به ناپایداری و نارسی و کالی زندگی مدرن در جامعه ایرانی.
«اگر جمعی نباشد و تنهایی، شرط زندگی، نمیخواهم زنده باشم. این زنده بودن چه ارزشی دارد؟»
@@@
از مصطفی مهرآیین، یک سخنرانی بود که بیش از دوبار گوش دادم، در آن سخنرانی یک کتاب معرفی کرد و اینک مشغول خوانش این کتابم. کتابِ بی نظیری است. زندگی در عصر ظلمت. نوشته هانا آرنت تقریباً به اندازهی بهار، شگفت زده ام کرده است.
قسمت اول کتاب پیرامون شخصیتی به نام لسینگ است. هانا از او، دوستی و نه البته برادری را از لحاظ فلسفی و فلسفه سیاسی، ارزیابی هایی دقیق کرده است. وقتی خوانش این فصل را تمام کردم یاد همه پستهایی که پیرامون ریفیق نوشته بودم افتادم و اینکه چقدر بدون آنکه بدانم، با هانا در این فصل، نزدیک بوده ام. او معتقد است دوستی و گفتگو، جایی است که انسانی است و هر چه غیر این است، گویی که انسانی نیست. ذهنم رفت سمت کرونا، و فاصله گرفتن از همدیگر، گویی کرونا را اگر به تعبیر هانا بخواهیم بررسی کنیم، آمد و ما را وارد فضای غیر انسانی کرد. چرا که جدایی بین دوستها و گفتگو بین آنها را ایجاد کرده است( پست های پیشین پیرامون کرونا).
در واقع ملاک برای انسانی بودن، دوستی و دوست بودن در عین گفتگو است و هر جا گفتگو تمام شود، از انسانیت خارج شده است.
چرا گفتمان بین خود و ملوسم را در اینجا آوردم؟ چون دوستی ای بود که گفتگو در آن حضور داشت و در نتیجه بشدت انسانی بود.
این کانال و این وبلاگ، باعث گفتگو با دیگری ،با دوستی، با عزیزی میشود. برای همین برایم بسیار عزیز است ، برای همین بسیار برایم عزیزید. چرا که در تعریف هانا آرنتی، در جغرافیایی انسانی، حضور پیدا میکنیم. و اینجا چون بین دوستها، گفتگو را میسر میکند، انسانی است. از همه دوستانی که با کامنت های خود باعث این گفتگوها و انسانی شدن ها میشوند، تشکر میکنم، چرا که به من یادآوری میکنند، هنوز انسانم.
برشی از کتاب:
«این که حقیقت به محض آنکه به زبان درآید بی درنگ به دیدگاهی در میان دیدگاه ها بدل می شود دیدگاهی که میتوان با آن در پیچید، از نو صورتبندی کرد و آن را موضوعی برای سخن گفتن با دیگران ساخت.( ادامه در 👇👇)
@parrchenan
عظمت لسینگ تنها در این نبود که از لحاظ نظری باور داشت حقیقت واحدی در جهان انسانی نمی تواند وجود داشته باشد، آنچه لسین را متمایز از دیگران می کرد خوشحالی او از نبودن چنین حقیقتی بود چون از نظر او وجود نداشتن حقیقتی واحد باعث می شد گفتگوی بی پایان میان انسان ها ضرورت پیدا کند... توقف بحث و جدل اعلام پایان انسانیت است».
دلم تنگ حرف و بحث و جدل با ریفیقام است.
کرونا لعنتی که مرا اینگونه دلتنگ ریفیقا، کردی.
@parrchenan
فاطمی تا دمشق باریدن
برگ پاتولوژیت تو دستام
دکترا بوی مرگ می دادن
شهر و بویِ وداع با بابام
تو شکستی که من شکسته بشم
ریشتر ریشتر، خرابه بشم
منو تاریخ می بره به سفر
دیِ هشتاد و دو، حوالیِ بم
پشتِ کوهِ تو زندگی کردم
اونورِ کوه، باد و بارونه
منو یک عمر، غم نفهمیدن
تو و یک عمر، بارِ روشونه
قصه یِ چال کردنِ یک کوه
تو از این کوه بودنت سیری
قبل از این که عصای تو باشم
داری از پیش من کجا میری؟
خواب دیدم کنار من بودی
خواب دیدم کنارِ یک دریام
منو باید ببخشی از این که
رودبار و بم و بوئین زهرام
سفرت خوش عزیز دردونه
روی دوشم همیشه تابوته
تو شدی و یوسف و پری پیشت
من شدم دختری که فرتوته
گرچه رو شونه هام تابوته
قول می دم دوباره تازه بشم
قول می دم که ارگ بم شم باز
قول می دم ولی نمی تونم #مهدیه_رشیدی