منزل
همسایه مرا دیده است و حال و احوال میکند.
در پاسخش میگویم، خانم نیست و خیلی منزل نیستم، منزل چون جسدی است که روح آن پر کشیده باشد. گرمایش منزل در حالت استندبای است و سرد، و وقتی وارد خانه میشوی گویی در بدن مرده ای جهت کالبد شکافی هستی، چیزی، چیرگی برداری و از آن برون آیی. این سردی، این نبودن، خانه را گویی بی رنگ کرده باشد. همه چیز را خاکستری و سیاه و سفید میبینم. انگار نه انگار که هر گاه وارد خانه میشدم از این همه رنگ غرق شگفتی میشدم. تازگی ها فهمیده ام رنگ خانه ها، به اسباب و اساسیه آنها نیست، به روح آن خانه است و روح دمنده، دم عیسی هر خانه زن است.( شاید این زن که در پندارم برجسته شده است به هفت پیکر نظامی هم بستگی دارد که هر روز آن را جوش میدهم)
همسایه در تایید سخنم میگوید یکبار شاملو رفته بود خانه اش و زنش، فریبا!! نبود!!، وسط حرفش پریدم و گفتم احتمالأ منظورتون آیدا نبود؟ گفت بله همون، آیدا. بنده خدا حول شد و داستان خودش را نصفه گفت که منظور آن بود که خانه بی حضور زن بی صفاست و شاملو رفت بیرون سیگاری کشید تا فریبا!!! ببخشید آیدا برسد خانه!!
همسایه ما فردی سیگاری است. احتمالا در روایت او آیدا با یک بغل سبزی باز میگردد به خانه.
*
اگر قرار بود خدا پرست نباشم و خوراک پرست باشم، یعنی یک خوراک را برای پرستش انتخاب کنم، آن خوراک، لوبیا پلوِ خانگی بود. لوبیا پلو خانگی را میشود روزی پنج نوبت سجده کرد و پرستید.
و تو چه میدانی حتک حرمت یعنی چه؟ لوبیا پلو های بیرون پز، حتک و تجاوز به این خوراک هستند.
هنگام تناول لوبیا پلو، در این خاکدان تیره نیستم و سر در اعلی علیین دارم.
*
عهد بشکستی و من بر سر پیمان بودم
شاکر نعمت و پرورده احسان بودم
چه کند بنده که بر جور تحمل نکند
بار بر گردن و سر بر خط فرمان بودم
خار عشقت نه چنان پای نشاط آبله کرد
که سر سبزه و پروای گلستان بودم
روز هجرانت بدانستم قدر شب وصل
عجب ار قدر نبود آن شب و نادان بودم
گر به عقبی درم از حاصل دنیا پرسند
گویم آن روز که در صحبت جانان بودم
که پسندد که فراموش کنی عهد قدیم
به وصالت که نه مستوجب هجران بودم
خرم آن روز که بازآیی و سعدی گوید
آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم
@parrchenan