در دکان در حال تغییرات هستیم و انبار را جابجا میکنیم.

قفسه ها و ویترین هایی که سه سال پیش، پیچ کرده بودیم و میخ زده بودیم را در حال باز کردن هستم.

هر ساعت که تخته ها را از هم جدا میکنم، انبار و دکان لخت تر بنظر می آید.

به این فکر میکنم که این ساختمان و این دیوارها به خودی خود، هیچ معنایی نداشته‌ است. روزگاری ما به آن چیزی اضافی کردیم و شد دکانِ ما. شد انباریِ ما. روزگاری قبل تر نیز، افرادی دیگری همین کرده بودند.

این ساختمان، به خودی خود دارای هیچ معنا و هویتی نیست. این ما هستیم که به این دیوارها معنا میدهیم و هویت.

 در حالی‌که پیچ ها را باز میکردم بهترین مثال را برای این سخن که ما جاعل معنای زندگی خود هستیم را بدست آوردم.

در امر معنای زندگی ما دو رویکرد داریم. رویکرد قدیمی آن این است که ما کاشف معنا زندگی هستیم و رویکرد امروزین، آن است که ما جاعل و سازنده معنا زندگی هستیم. در اولی سرنوشت و سرشت و تقدیر اثر گذار هستند و تو در حال یافتن آنها در دومی اما خود سازنده آنی، هیچ سرنوشت ازلی معنای زندگی تو را ننوشته است. تو متناسب با سابقه ژنتیک و تبار و موقعیت و طبقه اجتماعی... شروع به ساختن معنای زندگی خودت می‌کنی. همان قدر منحصر به فرد که اثر انگشت، که عنبیه چشم.

در این زاویه دید این که «از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود؟به کجا میروم آخر ننمایی وطنم» تعیین کننده نیست و ذهن و پندار و کردارت را درگیر خود نمیکند.

 

تیر تخته ها را کنده ام و ساختمان هیچ ندارد. این ماییم که به بودِخود معنا میدهیم ورنه که این ساختمان و زندگی ، هیچ در هیچ است. هیچی است. شاید در واقع برای فرار از روبرو شدن با این «هیچ»ِ بسیار بزرگ است که جاعل یا کاشف معنا می‌شویم. این هیچ سهمگین ترین مواجه انسان است که گمان دارم انسان ها گذاشته اند برای لحظه آخر. یعنی مرگ.

 

@parrchenan