بازدید منزلی رفته ام، پیر مرد نمی‌تواند در آپارتمان راباز کند چون قفل کرده و کلید را نمی‌داند کجا گذاشته است. چرا قفل کرده است؟ چون نوه معلولش تا در باز باشد میرود بیرون خانه و اتفاقات ناگوار دیگر.

بعد از چند دقیقه معطلی وارد خانه میشویم. زنش در بستر بیماری است. دخترش مطلقه است و با او زندگی میکند و با هم بسیار تنش دارند.

پیرمرد بسیار عصبی و سردرگم است.

معمولاً آدم ها با افزایش تجربه زیسته شان آرام تر و صبور تر میشوند. متوجه می‌شوند دنیا، این همه نیست.

اما این پیرمرد اینگونه نبود.

چرا؟

 احتمالأ مشکلات مالی _حقوقی که از حضور دختر مطلقه به همراه فرزند معلولش، بر او افزون شده است او را ناشکیب کرده باشد

۲. بیماری همسرش و نبود حمایت های دولتی

۳. وضعیت اقتصادی بغرنجی که مملکت دچار آن است 

و احتمال های بیشتر.

جالبی ماجرا آن است که منزل شخصی پیرمرد، با گران ترین خانه های ایران که زمین و بنایشان را تا چهارصد میلیارد تومان نیز تخمین زده اند، تنها چند ده متر فاصله دارد.

اقتصاد مقاومتی که سالهاست در آن نفس می‌کشیم، فاصله غنی و فقیر را کهکشانی کرده است.

نتیجه‌گیری راوی:

با خودم فکر کردم اگر من جای آن پیرمرد بودم چه میکردم که اینگونه سردرگم و پر از خشم نباشم.

احتمالاً نسبت به دختر مطلقه ام، آزادی مطلق میدادم تا به خواست خودش و همانگونه که خود می‌خواهد زندگی کند و تعصب و غیرت های جهان سومی روا نمی‌دادم و البته مسئولیت و پیامدها هر نوع سبک زندگی اش را هم بر عهده خودش می‌گذاشتم.

 قسمتی از آن منزل را که اکنون پر بها شده است را برای درمان همسرم اختصاص میدادم و به منابع مالی تبدیل میکردم.

به فرزند داشتن و یا چند فرزند داشتن بیشتر فکر میکردم. تجربه های بازدید های من نشان می‌دهد، وظیفه پدر و مادری حداکثری گویا تا آخرین لحظه تا آخرین دم و تنفس با والد ایرانی هست. 

 

وظیفه نگهداری از نوه معلول با آیکوی پایین حتی.

دولت علی رغم همه اُلدرم هایش هیچ مسئولیتی را قبول نمیکند. گول حرفهای دولتی ها، منابر دینی و ... را نخورم.

 

 به این سخن تاریخ دان زمان متوکل بیشتر فکر میکردم:

ابن قتیبه دینوری:

‏در سرزمینی که این پنج چیز وجود ندارد ،اقامت نکن :

‏حاکم قوی، قاضی عادل، بازار با ثبات ، پزشک دانا ،رودخانه ی جاری.

 

 

@parrchenan