خاطرات
قبل ترها که مربی شبانه روزی بودم هر سال بچه ها را یکی دوبار کوه میبردم. این روزها اما مربی نیستم.
خواهر زاده سروچمانم مشتاق کوه است و گاهی با او به ارتفاعات میرویم. چغر است و سبک و اهل غُر غر نیست. کلا سیستم تربیتی والدینش را بسیار میپسندم. به این نتیجه رسیده ام تک فرزندی معمولاً شرایط تربیتی را سخت تر میکند و تاب آوری را کمتر.
از مسیری میرویم که وقتی خودم کودک بودم پدرم مرا با خود به کوهستان میبرد.
برف میبیند و کیف میکند. نزدیک ها مقصد خسته شده است. دستش را میگیرم و تا مقصد با هم میرویم. حسو حالی دارم که گویی بابا در وجودم در حال نفس کشیدن است و آن کودکی که دستش در دستم است، من هستم که دستانم در دست باباست.
منتظر آن هستیم که صف تله کابین سبک شود. شطرنج بازی میکنیم. اتفاقاً شطرنج خوبی دارد. یعنی اگر فکر نکنم خواهم باخت. نسبت به سنش خوب فکر میکند و بازی میکند. میپرسم از کجا یادگرفته است؟ پاسخ میدهد بابایش یاد داده است و با هم زیاد بازی میکنند.
بارها پیش آمده که طرز تربیت پدرش را تحسین کرده ام.
باز هم مرا یاد بابا انداخت. بابا بود که شطرنج را بهم یاد داد و تا نیمه شبها باهام بازی میکرد .شنا را هم بابا یاد داد. اولین کوه ها را با بابا رفتم. اولین پا به توپ شدن ها را هم.
به نظرم این کلاس های جور وا جور که والدین فرزندانشان را در آن ثبت نام میکنند یک جور از سر باز کردن کودک است. بچه، هر چه میخواهد آموزش ببیند را ابتدا بهتر است والدین بی آموزند. از شطرنج تا شنا، شاید شناگر حرفه ای نشود، یا بازی کن قابلی نباشد، اما در تحکیم روابط والد فرزندی، معجزه ای رخ میدهد.
بسیاری از شکاف های بین کودک والد از همین زاویه رخ میدهد.
###
در مسیر برفی در جاده در حال عبورم، بعضی با پارو برف را از جلو منزل و دکان خود رُفت و روب میکنند.
یاد بابا میافتم. طبقه سوم بودیم و اگر برف را نمیتکاندیم، پشت بام نشتی میداد. مدارس تعطیل میشد و تا ظهر برف را با بابا تکانده و کمر خسته میشدیم و اینگونه شد که من عاشق برف شدم
نتیجه:
اولین الگو_ مربی هر فرزند، والدینش هستند.
برای آنکه مربی خوبی برای فرزندانمان باشیم، شنا، شطرنج، تخته، پاسور، زبان لاتین،... را تا حدودی بیاموزیم.
پی نوشت:
برجام و خبر و نتایجی که به ما نامحرمان ( مردم) نمیدهند، مرا یاد قسمتی از شعر سترون اخوان ثالث میاندازد:
«...ولی باران نیامد
پس چرا
باران نمی آید ؟
سر آمد روزها با تشنگی بر مردم صحرا
گروه تشنگان در پچ پچ افتادند
آیا این
همان ابر است کاندر پی هزاران روشنی دارد ؟
و آن پیر دورگر گفت با لبخند زهر آگین
فضا را تیره می دارد ، ولی هرگز نمی بارد»
@parrchenan