تک گویی های سفر استانبول
قیافه مردم آشنا میزد، ما شبیه آنها و آنها شبیه ما بودند. دوست داشتم با مردم ترک ارتباط برقرار کنم، اما زبان مشترکی بین ما نبود که بتوانم کلام بی آغازم. تنها مجبور بودم، مشاهده و سکوت کنم.
در طول سفر با مترو چند نفر نشسته جای خود را به افراد مسن و بانوان دادند. کم کم زبان مشترک را از طریق مشاهده در حال کشفم.
نقل قولی هست که میگوید:
همه مردم جهان به یک زبان سکوت میکنند.
زبان سکوت، در حضور مشاهده فعال حاصل میشود. چون به این زبان رسیدی درخواهی یافت، نوع بشر، فرق خاصی با هم ندارد.
@parrchenan
سالهای کودکی تا پایان دوران دبستان، پدرم در صنف قماش بود و همیشه میله ای در میز مغازه بود که یارد گفته میشد.
این مجسمه و یارد زدن پارچه اش پرتابم کرد به خیلی دور.
آدم وقتی بر جمعیت بسیار بسیار زیاد شبانه و شاد خیابان استکلال و میدان تکسیم استانبول تامل میکند بر این غم و اندوه و افسردگی چنبره زده به زندگی انسانی، ایران و ایرانی بیشتر پی میبرد.
گشت و گذار در این میدان و خیابان، امنیت را برایم معنایی دیگر بخشید.
@parrchenan
این عکس حکایت
کتابخانه دوستِ مهرستان* است که به همت خوانندگان و دوستان همراه به ارزیابی مجدد و پر بار تر کردن کتابخانه از بابت کتاب های جدید ، کتاب های کمک درسی و آموزش روخوانی و قصه خوانی و کتابخوانی توسط سه بانوی فرهیخته استمرار یافته است.
کودکان مشتاق کتاب دور سرچشمه گونی( خ ناهید در حال خوانش کتاب)، جمع شده اند تا هر کسی کاسه ای، خمره ای، از آن، بردارد
* این کتابخانه پس از پایان رکابیدن پاییز- زمستان نود و شش به همت دوستان هم دل در دو مدرسه شبانه روزی بلوچستان افتتاح گردید
@parrchenan
در استانبول یک تساهل و تسامح عجیبی بین مردم و دیگران، که حیوانات هم جز این دیگران هستند، وجود دارد.
شاید با سفر به روم( ترکیه کنونی) بتوان فهمید مولوی چرا از بین این همه جا برای رفتن سرزمین روم را انتخاب کرد و شد مولوی رومی
در کشتی ، در مرز دو دریا نشسته بودم و انبوه آدم ها در حال مکالمه با هم بودند و تو توانایی گفتگوی عمیق انسانی با دیگری را نداشتی.
زبان، چون میله های قفس است. اگر توانایی گفتگویی هم دلانه و عمیق با انسانی دیگر را داشته باشی، این قفس را شکسته ای ورنه در این قفس نامرئی، بال بال خواهی زد.
دیروز متوجه شدم:
انسان در مواجهه با انسان دیگر و از طریق گفتگو عمیق شأن و آدمیت خود را کشف میکند.
@parrchenan
یکی از مهمترین مولفه های رضایت از زندگی، برای من آن است که حس مفید بودن داشته باشم. اینکه کاری، عملی، اندیشه ای داشته باشی که برای خودت، گروهت، سرزمین ات و جهانت مفید باشد.
حال تو هر چه در آسایش و غرق در لذت باشی اما این حس مفید بودن را نداشته باشی، نمیتوانی نمره قابل قبولی از رضایت زندگی به خود دهی.
یکی از راه های مفید بودن شغل افراد است و شغل من مددکاری است.
این که مددکاری و با توجه به اندیشه و کنشی که برای فردی و گروهی و جامعه ای خرج میکنی، فردی از محنتی، رنجی، ظلمی ، رها میشود، این که تو با مستضعفان فکری و فرهنگی و مالی مواجه میشوی و سعی در توانمند سازی فکری و فرهنگی و مالی آنها میکنی، حسی سرشار از مفید بودن برایم به ارمغان می اورد.
دلم برای اینگونه مفید بودن تنگ است.
@parrchenan
حال دنیا دقیقا حال آن «رِسپشِنیست» که مسافرانش می آیند ، چند روزی حاضرند و« او »در حقشان محبت میکند و مورد محبت واقع میشود، انعامی میگیرد و یا خشمگین میشود و بر مسافری حرص میخورد و در نهایت مسافرش ،میرود. مییییییرود
بیچاره« اویی »که به مسافری دل ببندد، یا خشمش را به کینه ای، تبدیل کند.
« او »می ماند و دلی رفته یا کینه ای مانده.
و خوشبخت «اویی» که در لحظه زندگی کرد و از خنده مسافری شاد شد و از رفتار مزخرفی دلگیر نشد و گذشت.
به حجم نه آزادی های سرزمین، فیلترینگ اینترنت را هم اضافه کنیم . و بر پاسخ های سوالی که چرا سفر میروی؟ علاوه بر حجاب و نوشیدن و آزاد بودن فردی و...، چنین پاسخی :«برای این آمدم سفر خارج که دسترسی راحت به تلگرام داشته باشم »را اضافه کنیم. به حجم ارز و وقتی که برای هیچ از سرزمین خارج میشود، فکر کنیم.
گاهی که بشدت دلم با سرزمین همراه و همدل هست، یاد نه آزادی ها می افتم و به خط بکش ، بابا خط بکش نامجو می افتم.
@parrchenan