مشهد

آخر فروردین پیش آمد که بریم مشهد .شهری  سردر گم میان مدیریت شهری .شهری با ساختمانهای بلند درکوچه های تنگ .شهری که فقط سیمان است وبتن (براستی که باید آدم هوای روحانی بگیرد!)شهری که دلش برای دیدن منطقه ای سبز تنگ می شود و شهری که همیشه حرمش باید ساخته شود .همیشه نمایی از جرثقیل و بتن به خود گرفته باشد تا دلت برای امامی که اینهمه کارگر و مهندس و سیمان او را در بر گرفته بسوزد . آخ که چه تنها افتادی در بین مردمی که دوست دارند پروژه ای رو شروع کنند وسالهااز آن نان خورند تا فرزندانشان نیز ببینند که چه کاری را کردند  و تمام نکردند.

براستی معماری حرم و شهر برگرفته از معماری ایرانی اسلامی است؟

ما که در هر امامزاده دور و نزدیک  در این مرز کهن رفتیم  درختی؛ باغی  ،آن را احاطه کرده بود و قدمت هزار را یدک می کشید .(امام زاده صالح و درخت معروفش ،ولیان و چنار زیبای آن و...)چه شده که امروز در معماری ایرانی درخت به واژه ای بیگانه تبدیل شد؟چرا سایه رو باید تنها زیر دیواری بلند از جنس بتن دید ؟چرا؟

با این همه بریدن از اصل و طبیعت خویش ،چه مزه ای دارد خواندن غزلهای حافظ رو بروی امام خویش  .و ایستادن در فضایی که همه آمده اند بخواهند و هوایی را تنفس کنی که در آن بوی دلهای شکسته پیچیده و تو را می برد به دورترین نقطه وجودت .

این شعر مشیری که تو صحن آزادی خواندم  من و یاد سالهای دور انداخت.

پنهان نگاهم می کند ،چشمی وصد ناز

  پنهان نگاهش میکنم ، می خوانمش باز

.

.

.      

می خواهمت ،ای خوشتر از صبح بهاران

ای چشمهایت عشق را آئینه داران

ای کاش می گفتی چه می خواهد دل تو

از این دل آواره در اندوه زاران

عشق تو ،خوش می پرورد در جان  پر درد

شعری که ماند جاودان در روزگاران

ساقی ،به فریادم برس ،غم پرپرم کرد

چشمان او ،چشمان او خاکسترم کرد

دیگر گل خورشید از سرخی به زردی است

غم در نگاه آسمان لاجوردی است

با یاد چشمش مانده ام تنهای تنها

تنها خدا داند که تنهایی چه دردی است