عروسی دکتر
با اتوبوس عازم کرمانشاه شده بودیم، من و مرتضی تا به جشن دامادی رفیق شفیقمان ، دکتر اسد عبدی برویم.ابتدای حرکت پسر جوانی آمد و تند تند آب میوه های خنک را انداخت در بغلمان و رفت تا انتهای اتوبوس. ما هم که از گرما آمده بودیم سریع نی را زدین در پاکت آب میوه و شروع به نوشیدن کردیم. بعد پسر جوان با یک حالت مظلومانه آمد بالای سرمان و طلب 1000 تومان کرد. تازه فهیمدم که این سرویس اتوبوس نبوده، بلکه دست فروش رندی است که خود را جای شاگرد شوفر جا زده است. راستش اول خواستم حالش رو بگیرم و یکی از آبمیوه ها که دست نزده بودیم رو پس بدیم و به قیمت روی آب میوه باهاش حساب کنم. اما دیدم خوب رو دست خوردم و از کلکش خوشم آمد، خیلی وقت بود رو دست نخورده بودم، پس حساب کردیم و رفت و تا آخر سفر یاد این حرکت می افتادیم و می خندیدیم.
در کرمانشاه بودیم و با برادرش از تصادف سنگین صحبت می کردیم که اسد دچار آن شده است و اینکه تصادف باعث شد رفیق و همنورد ما برای چه زمانی؟ از میادین ورزشی و کوههای سر به فلک شکیده دور بماند.
جشن آغاز شده بود و از همان اول رقص کردی بود و دستمال رقصان در هوا و هیجانی که نمی توان آن را مخفی کرد ، حتی اگر روی صندلی نشسته باشی.( خوبی عروسی کردی این است که تکلیفت با خودت روشن است، نیامدی 7 – 8 هزار کالری بچپانی به بدن، یا مثل عصا قورت داده ها دو انگشتی دست بزنی و یکی هم یک دهن بیاد و بعدش هم همه حمله کنند سر میز، شما آمدی شاد باشی بخاطر شادی عزیزت و باید شادیت را ابراز کنی حتی اگر بلد نباشی.حتی اگر غریب باشی).
در مجلس بعضی از مهمانان بودند با سیبیل های مشتی که آدم از بودن در کنار آنان احساس کوچکی می کرد.
لباس زنانه کردی چه زیباست به راستی، لباسی که برق هر تکه آن چشمها را خیره می کند و نشان از شادی دارنده لباس دارد. دقت کردید این لباس مثلاً شهر یها اکثراً مشکی است که مثالاًنشان دهند که پرستیژ دارند، حال آنکه لباس کردی نشان از درونی شاد می دهد.
ای کاش کسی فلسفه رقص کردی را برایم توضیح می داد و آن پارچه رقصان در هوا را.هر کسی که با داماد احساس شادی مشترک داشت در اول خط می ایستاد و از جان و دل با آن تکه پارچه و دیگر اعضای بدنش می رقصید ، دکتر اسد جان ، دایت خیلی از خوشحالی تو خوشحال بود، خیلی.
تا اینکه داماد آمد و با هم در صف رقص کردی شرکت کردیم. اسد جان در آن لحظات بود که فهمیدم چقدر دوستت داشتم.( به فعل ماضی آن بیشتر دقت شود). امیدوارم دوباره و البته به همراه شریک تازه زندگیت در دامان طبیعت ببینمت و بتوانی این تصادف سنگین را به زوج مشترک کوهنورد تبدیل کنی.
شاد باشی که خالق یکی از شاد ترین شبهای زندیگیم بودی .خالق روزهای با تو در کوه بودن. چرت و پرتهایی که در فرو دست و بالا دست گفتن.
در ترمینال کت و شلوارها را در آورده و نفس راحتی کشیدیم. راستش گویی به ما نیامده یا اصلاً ما بلد نیستین در کت و شلوار این ور و آن ور برویم. همین که لباس راحتی خودمون رو پوشیدیم گوی از قفس آزاد شده بودیم.
سمیه خانم به شما هم تبریک می گم که رفاقت وبلاگیمان کمتر از رفاقت با اسد نبوده و نخواهد بود. در مجموع نسبت به نوشته های وبلاگیتان کمی شیطنت پسرانه در این چند صباح روا داشته ام که البته با حضور جناب اسد خان جرئت وجودی آن را در آینده کمتر خواهم داشت.اما پیوند شما دوتا بازی برد- بردی بود که به انسانها تقدیم خواهید کرد و نشان خواهید داد که انسانها هنوز می تواند با هم بودن را زیست کنند.به این سخنم ایمان دارم.
سمیه خانم هوای رفیق ما را داشته باش و کم فیمینست بازی در بیار. درسته که ایشان نسبت به دیگران چهره کاملاً مردانه دارند و از این قرتی ها نیستند ، اما دلی نازکتر از بلور شیشه دارد، فکر کنم چند صباحی است که جهت شعرهایش تغییر کرده باشد. اگر ما را هم محرم دانستید از شعرهای جدیدش برا ما بخونید. در مجموع هوای آقاتون را حسابی داشته باشید!!( جون عزیزت کاری نکنی دکتر سیبیل هاش رو بزنه ها!!!)
پداگوژي:
بهزيستي نوشته بود:
شير مادر، مهر مادر، جانشين ندارد
شير مادر نخورده مهر مادر پرداخت شد
پدر يک گاو خريد
و من بزرگ شدم
اما هيچ کس حقيقت مرا نشناخت
جز معلم عزيز رياضيام
که هميشه ميگفت:
گوساله، بتمرگ!
اکبر اکسیر