رسیدیم پشت در واحد، طبقه ششم بود و اجازه ورود نمی‌داد و قصدش را کرده بود. نزدیک به دو ساعت، تلاش برای منصرف کردن او، هر ارگان و سازمان حتی همسایه نتیجه نداده بود.

فضا پر از ازدحام آدم های مسئول بود.

 رفتم پشت بام، با این همه آدم کاری نمیشد کرد، چرا که تنها تنها تنها اسلحه ما سخن می‌باشد. سخن در یک محیطی که بتوانی امن باشی و امنیت ایجاد کنی.

 دشک پهن شده آتش نشانی را که دیدم تک تک خاطرات لحظه جامبینگ درونم یادآوری شد. خیلی از آدم ها به این پرتاب نیاز دارند تا بفهمند مماس دشک شدن و نترکیدن یعنی چه؟

در واحد را شکستند و او خود را به بالکن رساند.

 دو نفری که بالا بودیم نعره زدیم.

فوکوس کرد، تمرکز کرد

به خودم گفتم ، نه تو نباید اجازه بدهی به نقطه فرود نگاه کند ، فکر کند. به نبودن یا بودن فکر کند، به پریدن یا نپریدن.

انگاری سخن شاعر را نشنیده بود:

 بودن به از نبودن خاصه در بهار،...

لعنتی بهار آمده است، آن قدر بیرون نیامدی که نمی‌دانی بهار آمده، به تقویم لعنتی خو کردی، خو کردیم. تقویم دروغ میگوید، بهار رخ نشان داده.

رو کرد به ما و با انگشتان دست شمرد، یک ، دو ، سه و...

کبوتری دیدم، از این کبوتر پا پری ها و پرواز کرد و گوشه بامی نشست. به ما خندید و فریاد کشید: دنیای آدم بودن را برای شما گذاشتم، من پرنده میخواستم باشم. یک کبوتر سفید خوشگل.

اکنون صدای اذان میآید، احتمالأ روی گنبد آبی مسجد، بق بقو میکند، دل از کفتر باز محل ربوده است. می‌پرد تا اوج و ملق می زند.

 

پی نوشت:

1. فیلم لایف آو پی را دوست دارم، چون درس بزرگی بهم داد، درس داد: حالا که نمی‌توانی پایان واقعی آن را عوض کنی، با خیالت آن را تغییر ده.

 

۲.بیایید ای کبوترهای دلخواه!

بدن کافورگون، پاها چو شنگرف

بپرید از فراز بام و ناگاه

به گرد من فرود آیید چون برف

سحرگاهان که این مرغ طلایی

فشاند پر ز روی برج خاور

ببینمتان به قصد خودنمایی

کشیده سر ز پشت شیشهٔ در

فرو خوانده سرود بی‌گناهی

کشیده عاشقانه بر زمین دم

به گوشم با نسیم صبحگاهی

نوید عشق آید زآن ترنم

سحرگه سر کنید آرام آرام

نواهای لطیف آسمانی

سوی عشاق بفرستید پیغام

دمادم با زبان بی‌زبانی

مهیا، ای عروسان نوآیین!

که بگشایم در آن آشیان من

خروش بالهاتان اندر آن حین

رود از خانه سوی کوی و برزن

نیاید از شما در هیچ حالی

وگر مانید بس بی‌آب و دانه

نه فریادی و نه قیلی و قالی

بجز دلکش سرود عاشقانه

فرود آیید ای یاران! از آن بام

کف اندر کف‌زنان و رقص رقصان

نشینید از بر این سطح آرام

که اینجا نیست جز من هیچ انسان

بیایید ای رفیقان وفادار!

من اینجا بهرتان افشانم ارزن

که دیدار شما بهر من زار

به است از دیدن مردان برزن

ملک‌الشعرای بهار

 

@parrchenan