مترسکان
پرچنان:
(قسمت اول)
هشت مارس رو روز جهانی زن فرداست.
به بازید میرویم، مرد زنش را با بدترین الفاظ ممکن، با داد و فریاد و خشم، درست جلوی چشمان ما، چشمان دو مامور دولتی که مدعای مبارزه با همسر آزاری را دارند با رکیکترین و مبتذل ترین واژه ها مورد عنایت همایونی خود قرار میدهد و منزل را ترک میکند.
معلوم است که مرد بیماری اعصاب و روان دارد. مشهود است چون آفتاب روز خدا.
اما ما عین مترسک، نشستیم و نگاه کردیم و واژه واژه الفاظ رکیک مرد همایونی را با خانم خانه همزمان استماع کردیم.
آیا میتوانیم ما اقدام قانونی کنیم؟ بعید میدانم.
روز زن یعنی همین، یعنی اینکه به واسطه بیماری روان مرد خانه، زن و دختر فرد مورد کتک و فحش او قرار نگیرند و قانونی بصورت عمومی بتواند ورود پیدا کند و افراد را از این درد برهاند.
مرد را از این دردِ روان و زن را از اقدامات مردِ بیمارروان.
و اما ما مثل مترسکی که لانه کلاغان شدست فقط نگاه کردیم و گوش دادیم و سر خم کردیم.
@parrchenan
(قسمت دوم)
این روزها پرونده ها حکم لودر را دارند کاری میکنند که تا آخر شب، ویران شده باشی. انگار که غیر مجاز ساخته شده ای و اکنون ماموران شهرداری با حکم تخریب لهت کرده اند.
تلاش دارم به موضوع پرونده آخری فکر نکنم. شانس آوردیم که وسط همین پرونده گزارش خودکشی خورد و مجبور به ترک آنجا شدیم. با خودم فکر میکنم شانس ما گزارش خودکشی باشد، دیگر چه فاجعهای ما هستیم!
شیفت تمام شده اما کارم هنوز نه، در خیابان و بیمارستان روزبه سرگردان هستیم. حس نیشابور غارت شده توسط مغولان را دارم. همان قدر غارت شده و تجاوز شده و آتش زده شده
جمله زن تو گوشم صدا میکند:
«باباش گفت: تو غذای دختر سم بریز و کارش را تمام کن»!!
فقر، فقر، فقر، ادبار، ادبار، ادبار،...و تو آیا حق داری آخر هفته خوشحالی کنی؟
عذاب وجدانی عظیم خفه ام میکند. با خودم وعده میکنم هزینه داروی روان این خانواده را خودم تامین کنم تا درد این عذاب وجدان کم شود. آن قدر کار و پرونده پشت پرونده خورده است که امکان گزارش نوشتن آن را هم ندارم و دیگر نیستم تا هفته ها، پس لعنتی چگونه او را میخواهی به روانپزشک هدایت کنی که دارو روانپزشکی اش را بگیری؟ دروغگو، کذاب!..
دنیای واقعیت در حال خفه کردنم هست که میبینم پرنده کوچکی هستم. از این کوچولو ها، شاید فنچ.
و در گیسو یار، از این شاخه به آن شاخه میپرم، دنیایم گیسو است، لانه ام گیسو است. جهانم گیسوست. روزگارم، توادم، مرگم، عمرم همه گیسوست و در گیسو مثل پرنده ای که همه عمرش بر درخت بید مجنون بگذرد.
له، در خیالم هستم که یادم میآید برای مددجویی باید دارو بگیرم.
پی نوشت:
۱. گاهی فکر میکنم در بعضی پرونده ها، ما بعضی فیلم ها را زندگی میکنیم. فیلم اینجا بدون من را چند ساعت زندگی کردم.
۲. تلخ بودن این پست را پوزش میطلبم.
۳. بی مرغ، آشیانه چه خالیست
خالیتر، آشیانۀ مرغی کز جفت خود جداست
آه … ای کبوترانِ سپیدِ شکستهبال
اینک به آشیانۀ دیرین خوش آمدید
اما دلم به غارت رفتهست
با آن کبوتران که پریدند
با آن کبوتران که دریغا
هرگز به خانه بازنگشتند
#هوشنگ_ابتهاج
@parrchenan