یک

تلفنم تماس خورده و یکی از بچه های سابق ام هست، فکر کنم پنج سالی می‌شود که ترخیص شده و اکنون مربیگری فوتبال میکند. عشق فوتبال بود. به معنای واقعی عشق فوتبال. چشمان بسیار ضعیفش هم مانع آن نشد که از عشقش دست بکشد.

و اکنون بعد سالها مربی فوتبال شدن را انتخاب کرده است.

 از کارش میپرسم و از کرونا می نالد که تقریباً فوتبال را تعطیل کرده است.

حالا چرا زنگ زده بود؟

یُبوست داشت و به دنبال راهی برای برطرف کردن آن بود !!

 این جور موارد آدم چه می‌کند؟

 از پدری، از مادری، بزرگی

میپرسد و او راه حل سنتی یا ساده دارویی پیش پایش می‌گذارد.

او و بسیاری چون او، تهنا هستند که بزرگش، پدرش، مادرش، از پس سال‌ها هنوز خُردکی خام دستی چون من است.

تهنا.

 

نتیجه: همین که در زندگی مان یک دیگری بوده و یا هست که ازش بپرسیم یبوست شدم چه کنم، یعنی هنوز به عمق تهنایی یک آدم نرسیده ایم.

این نکته های خیلی کوچک، خنده دار، حتی مسخره، سهم بزرگی در معنادهی به زندگی ایفا میکند.

بسیار بزرگ.

 

آن سال‌های مربی بودن، معمولاً مجموعه دار عرقیجات و نبات در کمد همیشه بازم بود که راه حل سنتی چای نبات را برای بچه ها پیاده کنم. شاید آن خاطره باعث تماس یُبوسی شده بود.

 

دو

 

گزارش اورژانسی خورده است. به باشگاه فوتبالی معروفی می‌رویم. فردی هوادار، به دلیل ضعف مدیریتی باشگاه قصد خود سوزی داشته است که موضوع تا رسیدن ما جمع شده است.

جلو باشگاه چند فرد مسن را میبینم. بیشتر که می مانم، متوجه می‌شوم از کهن هواداران آن باشگاه هستند. با خود کلی عکس و خاطره از باشگاه و فوتبال و بازیکن ها، دارند.

 

در طول عمر خود معنا دهی به زندگی خود را در فوتبال جسته بودند.

اول خیلی تعجب کردم. خیلی.

اما بعد سئوالی پندارم را گیر انداخت:

 چه فرقی دارد؛ معنا دهی در تکیه، هیئت های عزاداری و از این قبیل باشم یا هوادار دو آتشه فوتبال؟

 هنوز به پاسخی نرسیده ام.

اما یک پاسخ از جنسی دیگر در آستین دارم. این که معنادهی به زندگی را از درون خودم بجوشانم و عینی باشد. نه از دیگری ها و غیر عینی.

 

@parrchenan